45

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم / الهه ایمانی

چند وقت است رفته‌ای طراوت؟ چه‌قدر باید زمان را به عقب برگردانم تا تصویرت از تاریکی‌های ذهنم بیرون بیاید و شفاف و روشن پیش چشم‌هایم جان بگیری؟ روزها را مرور می‌کنم تا می‌رسم به شهریور ماه نود، به آن صبح جمعه دلگیری که چمدان به دست رفتی آن سوی شیشه‌های ماتِ فرودگاه امام، می‌خواستی بروی تا جهانِ دیگری را ببینی و تجربه کنی، سهم تو رفتن شد و سهم من ماندن. تو رفتی و دریاها میانمان جان گرفت و خطوط زمینی و هوایی، مرزی حائل شدند بینمان. شاید باورت نشود اما دقت که می‌کنم می‌بینم پانصد روز است که رفته‌ای، پانصد عدد بزرگی‌ست و عدد بزرگ‌تری می‌شود وقتی که به فاصله گره می‌خورد...