37

فسیل زمان / دایدو موریاما / آرزو مختاریان

فسيلِ زمان به قلم دايدو مور‌ياما با ترجمه‌ی آرزو مختاريان

بخشی از متن:

يک عکس بود.

بيشترش نور آفتاب ديده بود و سايه روشنش مثل اين بود ‌که پودر سفيدي روي صفحه پاشيده باشند. عکس در جاي وسيعي گرفته شده بود و نور تندي داشت. به نظر مي رسيد اين صحنة بي روح حياط باشد. مرز ميان زمين و آسمان محو بود، انگار که آفتاب، دو جهان را در هم ذوب کرده باشد. در سمت چپِ تصوير، کمي رو به نيمة پايين، يک پيکر گِل مانند خاکستري‌ بود که وقتي دقيق نگاه مي‌کردي، آدم از آب درمي‌آمد. از شکلش مي‌شد گفت کيمونوي گشادِ پاره‌اي تنش است. داشت پايين را نگاه مي‌کرد و موهاي ژوليدة تنکش ما را نگاه مي‌کردند. در وسط يک سوم تصوير، شبح دسته‌اي آدم بود که از نزديک، سه بچه‌‌ بودند، چسبيده به هم و بي‌حرکت. همه‌ پابرهنه و با لباس ژنده‌ که کمرش را با قيطان بسته بودند. حالت صورتشان در عکس پيدا نبود ولي نگاه‌ خيره‌شان سمت ما بود. پشت سر بچه‌ها چيزي بود که جز ديوار يک خانه نمي‌توانست باشد و پشتش شمايي از دو آلونک که خط‌ و خطوطشان در هم رفته بود. دوردست، سايه‌هاي درخت‌ها بي‌رنگ و تار شده بودند. براي همين‌ها بود که نمي‌شد خط افق را تميز داد.

اين همة آن‌چيزي‌ست که مي‌شود در توصيف عکس گفت.

من نه سال پيش عکس را ديدم. اولِ تابستان و در شهر کوچکي در هوکايدو1. يک روز بعد از ظهر، تصادفاً گذرم به جايي افتاد که براي اهالي، حکم بايگاني يا موزه را داشت. با چند عکس ديگر در يک اتاق پرت، آخر ديوار آويزانش کرده بودند. کاردستي‌هاي قومي ريخته شده بود آن‌جا و بوي نا گرفته بود. عکس‌ها را اريب زده بودند. احتمالاً به قصد نمايش دادنشان نبود، همين‌طور گذاشته بودند‌شان آن‌جا، چون کار ديگري نمي‌شد با آنها کرد. از شکاف باريک کنار پنجره، تابلوها بي‌امان آفتاب مي‌خوردند. زير آن عکس 16 در 20سانتيمتر، تکه کاغذ نازکي به ديوار زده بودند که نوشته بود: "عکاس ناشناس، آينو کلان، نيمة دورة ميجي" . باقي عکس‌هاي آن دورة نمايشگاه، همه از بناهاي شهرداري گرفته شده بودند.

بي‌اغراق مي‌توانم بگويم اين تک عکس، که از اينترنگاتيو2ي به اينترنگاتيو بعدي مي‌رسيد، چنان تکانم داد که  سابقه نداشت. با اين‌که بيشترتصوير ناواضح بود، ولي هنوز که هنوز است جلوي چشمم است درست مثل روزي که در روشناي آن محل دورافتادة هوکايدو به چشمم آمده بود. عکاسي، در اصل، فسيل کردن واقعيت است. البته وقتي فسيل منظره‌اي اين‌قدر ديدني از آب دربيايد، قابل توجه است. عکس‌هاي ديگري که چنين کيفيتي داشته باشند سراغ ندارم. ديدن چنين عکسي در شهر کوچکي در هوکايدو براي من ِ عکاس واقعاً خوش‌اقبالي بود.

آن طرف تنگة سوگارو (معبر بلکيستون)، هوکايدوي غول‌پيکر در درياي شمالي‌ شناور است. با همين تنگه از جزيرة اصلي ژاپن جدا مي‌شود و با اين‌که زمين هوکايدو به  تغييرات شديد فصلي زنده است، آب و هواي جزيرة اصلي تغيير محسوسي ندارد. هوکايدو را دوست ندارم، عاشقش هستم. تا ابد!

خسته و کلافه‌ که مي‌شوم و دلم مي‌خواهد به در و ديوار مشت بکوبم، منظرة هوکايدو با آن تأثير آرام بخشِ کافوري‌اش پيش چشمم مي‌آيد.

اولين آشنايي من با هوکايدو از طريق کتاب مصور دائره‌المعارف جهان بود.  سال چهارم دبستان. از پدرم خواستم برايم کتاب را بخرد. آن کتاب ضخيم رنگي، آن روزها کتاب درسي محسوب نمي‌شد، ولي انگار راهنماي رؤياهاي من بود.

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید.

هوکاییدو / دایدو موریاما / محمدرضا میرزایی

از سند تا یاد / دایدو موریاما / الهام شوشتری‌زاده

درباره‌ی دایدو موریاما/ دیوید لوی اشتراوس