>> شماره 15

فرهنگ چند رگه / تاماس مک اِولی / روبرت صافاریان

زندگی منوچهر یکتایی چنان بوده که توانسته سه فرهنگ را تجربه کند: فرهنگ‌های ایرانی، فرانسه و فرهنگ آمریکایی را. این مسیر را می‌توان همچون نوعی جست‌وجوی مدرنیسم دانست، با نوعی میل به مشارکت در مدرنیسم، یا حتی جست‌وجوی جایی برای خود در مدرنیسم. با توجه به نقاش‌بودنش، سیر و سفر او معنای روشنی دارد: ترک ایران. نخست با توقف کوتاهی در نیویورک به محیط غنی مدرسه عالی هنری پاریس و بعد برای استقرار طولانی‌مدت پیوستن به هیجانات حرکت نوپای مکتب نیویورک. اما تحولات زندگی و هنر یکتایی را هرگاه در چارچوب گسترده‌تری بنگریم، هرگز ساده و خطی نبوده است.

راهی که او در میان این فرهنگ‌ها پیموده نوعی زندگی خانه‌به‌دوشی بوده است، و همدلی او با نیویورک مدرن گویی پذیرش موقعیت چندرگه‌بودن به مفهوم پست‌مدرنیستی آن است. اما درعین‌حال، او کوشیده است با نوعی زندگی هنری دوگانه، ریشه‌های خود را در فرهنگ ایرانی حفظ کند. با این که او به سبک مدرن غربی نقاشی می‌کند، و به عنوان تجسم ایده آزادی بیان مطلق آن‌طور که در نقاشی جنبشی دیده می‌شود، مشهور است، اما هم‌زمان، با گوشه دیگری از ذهنش، یا از میراث فرهنگی‌اش، به زبان فارسی شعرهای بلندی می‌سراید که با اینکه به لحاظ حس عرفانی بی‌شباهت به کارهای مولانا نیستند، اما در حقیقت شعرهای آزاد مدرن‌اند. او این شعرها را برای خوانندگان ایرانی می‌نویسد که بخشی در ایران زندگی می‌کنند و بخشی دیگر در شرایط قوم پراکندگی در ایالات متحده. چندرگه‌بودن فرهنگی به شیوه یکتایی بیش از آن که از لایه‌های گوناگون تشکیل‌شده باشد، از کانال‌های گوناگون شکل گرفته است: یک شاعر سنتی ایرانی، یک نقاش مدرنیست آمریکایی.

در سال ۱۹۴۵ که نقطه عطف مهمی در تاریخ مغرب زمین است، یکتایی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. در روزگاری که پرسش‌های مدرنیزه و غربی‌شدن در زادگاه او هنوز به طور جدی مطرح نشده بود، او با تصمیم به رفتن به فرانسه، در پی آزادی مدرنیستی جست‌وجوی خود از راه آزادی بیانی که دانشگاه پاریس در اختیار او می‌گذاشت، این پرسش‌ها را پشت سر گذاشت. اما جنگ هنوز تمام نشده بود و یکتایی چند ماهی در نیویورک منتظر ماند و در این مدت در استودیوی ازنفانت در خیابان بیستم در لیگ دانشجویان هنر، به تحصیل پرداخت. بعدا معلوم شد که این توقف کوتاه تعیین‌کننده بوده است، چنان که وقتی به پاریس رفت، انگار چیز تازه‌ای را که تاریخ در چنته داشت به چشم خود دیده بود. در پاریس، او در بوزار (مدرسه عالی هنرهای زیبا) درس خواند و به تدریج در سبک‌شناسی مدرنیستی جایی برای خود یافت که مخصوص خودش بود، موقعیتی که کمابیش نوعی تولد دوباره با یک شخصیت فرهنگی جدید بود. او توجه خود را بر پالت، بر شکل استفاده از رنگ، بافت سطح تابلو و در سنت سزان، بونار، ویار و ماتیس متمرکز کرد.

بعد از یک‌سال یا همین حدود، دلش برای انرژی و حال و هوای گزینه‌های تازه‌ای که در نیویورک با آن‌ها آشنا شده بود تنگ شد و به آن‌جا بازگشت. حالا سال ۱۹۴۷ بود، سالی تعیین‌کننده در پیدایش مکتب نیویورک. تمامی انرژی سال‌های گرایش به تعالی در نقاشی آمریکایی پس از جنگ در حال تخلیه بود. در همین سال بود که جکسون پولاک نخستین کارهای جنبشی خود را با دوکو و آلومینیم به نام کلیسای جامع و فول فانتوم پنج تولید کرد. در همان سال بارنت نیومن تابلوی دوران‌ساز خود «یگانگی یک» را ساخت، نخستین کار با زیپ.

یکتایی ناگهان در این محیط پرتاب‌وتب فرود آمد و تحصیلات خود را هم در ازنفانت و هم در لیگ دانشجویان هنر از سر گرفت و نخستین نمایش‌های خود را در سال‌های ۱۹۴۸ و ۱۹۴۹ در ووداستاک برگزار کرد. در آن‌جا با میلتون آیوری برخورد که او را با گالری‌داری به نام گریس بورگیخت آشنا کرد. در این زمان یکتایی تنها بیست‌وپنج سال داشت، اما درکش از سبک‌های شخصی اواخر دوران نقاشی مدرن، نسبت به سنش، بسیار عمیق بود. او با پیروی از غریزه خود و همین‌طور از شم تیزی که برای دریافت تغییر جهت بادهای فضای هنری داشت، نوعی حس تصویری پرورش می‌داد که بعدها با کارهایی که هانس هافمان در همان دوره مشغولش بود مقایسه شد. در سال ۱۹۵۱ یکتایی نمایشگاه‌هایی در گالری «گریس بورگنیخت» برگزار می‌کرد، جایی که جون میچل و میلتون آیوری هم نمایشگاه می‌گذاشتند. او سه نمایشگاه سالانه متوالی گذاشت که از نظر روشنی‌شان در تعریف مکتب جدید نیویورک که بعدها به اکسپرسیونسم انتزاعی مشهور شد، نمونه‌هایی کلاسیک بودند. در این کارها حضور لایه‌های ضخیم مواد رنگی و ترکیب یک نوع بازنمایی تار و رنگ‌باخته با انتزاعی که با گرید تابلو در پیوند بود، به چشم می‌خورد.

در سال‌های ۱۹۵۱ و ۱۹۵۲ لئو کاستلی تعدادی از دوستانش از جمله نقاشان اکسپرسیونیست انتزاعی را به نمایشگاه‌های یکتایی آورد و کارهای او فوری، به‌آسانی و بدون هیچ‌گونه ناهمواری، وارد این گروه در حال شکل‌گیری شد. کاستلی او را با محفل خیابان هشتم آشنا کرد و چیزی نگذشت که یکتایی دوستی نزدیکی با روتکو، توبی، گاستون، و دیگران به‌هم زد. در اواسط دهه ۱۹۵۰ او هم یکی از کسانی بود که کارهایش در نمایشگاه‌های گروهی اولیه نقاشان اکسپرسیونیسم انتزاعی در گالری «استیبل» و جاهای دیگر در کنار آثار نقاشان اندکی مسن‌تر مانند دکونینگ، پولاک، نیومن و کلاین به نمایش درمی‌آمد.

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید.