جرح گرستر قنات همدان 1976

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

زمان و منشئیت اثر هنری / آریاسپ دادبه

آریاسپ دادبه در این نوشتار مفهوم زمان را در پنج کانون بنیادین تمدن، یعنی منطقه‌ی بین‌النهرین و شمال افریقا و مصر (که در جستارهای دیگر آن را جهان عتیق نیز می‌خواند)، شبه‌قاره‌ی هند، شرق دور با مرکزیت چین، جهان یونانی-لاتینی و جهان ایرانی، با ارجاعاتی گسترده به میراث فرهنگی و ادبیِ برجای مانده در این تمدن‌ها از عصر اسطوره به این سو مرور می‌کند. بخش عمده‌ی این بحث معطوف بر مفهوم زمان در جهان یا تمدن ایرانی است و نگارنده تلاش می‌کند سیر تحول این مفهوم در آگاهی ایرانیان را از رهگذر مطالعه‌ی نمونه‌هایی از آثار هنری و ادبی ایران تبیین کند.

عصر کیهانی نخستین دوره‌ی تحول آگاهیِ بشر است، عصری که مشخصه‌ی آن کهن‌الگوهای مشترک روح انسان و زیستن در زمان لازمان یا زمان آغازین است. سپس با گسست از این زمان ازلی و صورت‌بندی اولین پرسش در ذهنیت او، که احتمالاً پرسش از هستی-انسان-زمان بوده است، به عصر اسطوره وارد می‌شود؛ عصری که هنرها، میت‌ها و دیگر جلوه‌های آفرینشگری روح انسان زاییده‌ی آن است. مفاهیم مرکز مختصات و نسبت، زمان، شمارش و قدرت در این دوره ابداع می‌شود، و در این دوره است که انسان با مرگ‌آگاهی و میل به جاودانگی به قانون تضاد در جهان هستی پی می‌برد. با نگاهی به نقوش مربوط به آثار برجای مانده از این دوره می‌توان به شمول تصور انسان این دوره آگاه شد.

پاره‌ای از مباحث طرح شده پیرامون سیر تحول آگاهی انسان در گذار از دوران تاریخی در درسگفتارهای دیباچه‌ای بر فرهنگ و هنر ایران به قلم همین نگارنده و به ویژه «گفتار سوم: سرآغاز تکوین تاریخ اندیشه» و «گفتار چهارم: زایش نخستین» در شماره‌های 71 و 72 مجله حرفه:هنرمند آمده است و مطالعه‌ی آن‌ها پیش از مطالعه‌ی این جستار پیشنهاد می‌شود.

از متن:

تاریخ انسان سرگذشت آگاهی اوست و آگاهی در پرسش از چیستی انسان و هستی و زمان پدیدار می‌شود ، در صورت جمع است که معنا می‌گیرد؛ در این مسیر، تاریخِ آگاهی به گسست دچار، و از دل هر گسست و بحران به آگاهی جدیدی نائل می‌شود و به‌این ترتیب دوران‌های مختلف پدید می‌آیند.

عصر کیهانی شاید نخستین دوره‌ی تحول آگاهی بشر باشد، عصر کهن‌الگوهای مشترک روح انسان، اما در این عصر پرسش از مفهوم انسان طرح نشد؛ یعنی انسان نسبتی یا فاصله‌ای میان خود با هستی نیافت؛ پس این روح لاجرم مختصاتی هم نداشت. در زمانِ لازمان می‌زیست، در زمان اَزلی یا زمان آغازین. روح انسان عصر کیهانی پدیده و پدیدار را یکی می‌دانست؛ چراکه جدایی از عالم برای او هراسناک بود. او خودش را همیشه در ادامه‌ی آغاز می‌دید تا  از این هراس بگریزد. تجربه‌ی زیسته‌اش، مثل خوردن، خوابیدن، شکار و رقص و تولیدمثل، عبارت بود از یک تکرار، یک دوباره‌سازی فعل آغازین. تکرار «اُمّ‌ها» در موسیقی آوازی هند برآمده از نخستین صدایی است که به‌باور او در عالم پدیدار شد یا به‌تعبیری تکرار بانگِ ازلی است. فرم ریتمیک موسیقی هند، موسیقی (قبایل) کهن یا حتی موسیقی حلقه‌های باطنی در همین تکرار آغاز ریشه دارد. اصولاً تکرار و ریتم در هنرهای کهن تکرارِ پدیداری هستی است.

قطعاً نمی‌توان میان دوره‌های کهن مرز مشخص و واضحی ترسیم کرد، اما می‌توان تصور کرد با اولین پرسش دوران جدیدی آغاز شد؛ و احتمالاً اولین پرسش انسان پرسش از هستی بوده است؛ آن زمان که پنداشت هستی قدیم است و او حادثی است در هستی. از آن پس نطفه‌ی مفهوم زمان در او پدید آمد. او نقل‌قول و روایتِ اجدادش را شنیده بود که همواره کسانی پیش از او بوده‌اند که دیگر نیستند؛ بااین‌حال به‌واسطه‌ی آن هراس، به‌قصد جدانشدن از مبدأ فعل آغاز را به‌گونه‌ای تکرار می‌کند. معلوم نیست چند هزار سال این غم غربت و هراس از جدایی در روان انسان باقی مانده است؛ گویی جزء کهن نمونه‌های روح او شده است که هنوز هم تجلی آن را در هنر می‌بینیم …

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید. 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.