شماره 61

کتایون کرمی؛ دمی بیاسای، عکس‌هایی که خاموش ماندند / غزاله هدایت

«دمی بیاسای» عنوان نمایشگاهی از کتایون کرمی در گالری طراحان آزاد است.

غزاله هدایت در این یادداشت به توصیف این نمایشگاه می پردازد. او با ارائه نشانگان این نمایشگاه از جمله تصاویر روبروی هم، شاقول هایی که در مرکز آویزان شده‌اند به نشانه شناسی اثر کتایون کرمی می پردازد. تصویری شاعرانه از نمایشگاه با عنوان «دمی بیاسای، عکس‌هایی که خاموش ماندند».

 

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید.

 

برخی از دیگر مقالات غزاله هدایت:

 

بخشی از مقاله پیرامون نمایشگاه کتایون کرمی:

آن‌جا  نشسته است و چشم‌هایش از هر سو به ما می‌نگرند. آرام است یا تمنای آرمیدن  دارد، نمی‌دانم. کتایون کرمی با دوربین دیجیتال عکسی از تصویر زنی داخل دوربین بزرگ گرفته است.آن‌ها را روی شیشه،آینه‌ای، چاپ کرده است، شیشه را چرخانده است تا لایه‌ی بیرونی هم شیشه‌ی قاب باشد هم محافظی برای تصویر.  تصویری واحد، چهار تکه شده و هر کدام از این تصاویر، مجزا چاپ و قاب شده‌اند. این چهارعکس یکسان با اندک شکستگی‌های متفاوت، یکی پس از دیگری بر دیوار نصب می‌شوند و در نهایت چهار دیوار گالری را پر می‌کنند. یکی هم بر زمین آرمیده است تا در انتظار افتادن شاقول‌ها  بیدار شود و بر دیوار بنشیند. باریدنِ بارانِ این شاقول‌ها به دست ما بینندگان است. هر کدام از ما می‌توانیم نخ این شاقول‌ها را در دست بگیریم، آن‌ها را رها کنیم ، ببارانیم و جان عکس‌ را بگیریم. تصویر به واسطه‌ی خطوط راهنما در شیشه‌ی مات دوربین بزرگ، به تکه‌های منظم تقسیم شده است. هر تکه ما را به تصویر نزدیک می‌کند تا آن قسمت را جزئی‌تر و موشکافانه‌تر بنگریم. تصویر محو است و وضوح تصاویر امروزین را ندارد. نگاهش به ما است. پس‌زمینه تاریک است و نرمای نور بر چهره‌اش سوسو می زند. لبخندِ بر لبان و گوشواره‌ای سپیدرنگ در این تاریکی، مرا به خود می‌کشانند.  همین گوشواره با آن تلألوی اندکی که دارد راهی‌ ‌می‌شود تا با سرعت از این عکس به دل نقاشی ورمر رخنه کنم. مدام این  عکس و آن نقاشی مرا این‌پا آن‌پا می‌کنند. این‌جا از آن دستارغریب خبری نیست، عکاس مویش را رها کرده است. از آن نگاهِ یک‌باره که گویی نقاش آن را ستانده است هم میخکوب نمی‌شویم. موضوع/عکاس آرام نگاه‌مان می‌کند یا آرام نگاهش می‌کنیم. به واسطه‌ی آن آینگی تصویر هم گوشواره از گوش چپ به گوش راست آمده است. و باز چند قدم آن‌سوتر، صد و پنجاه سال پیش‌تر از ورمر به عقب‌تر قدم می‌گذارم و اندکی از نگاه و نور این نقاش فاصله می‌گیرم تا از سپیدی گوشواره به آن لبخند گریزان برسم. حالا از آن شیشه و عکس عبور می‌کنم و به صفحه‌ی چوب سپیدار می‌رسم. نیمی داوینچی نیمی ژوکوند، این‌جا نیمی عکاس نیمی موضوع شده است. و انگار درست در همین لحظه تَرَک شیشه و تَرَک لایه‌های رنگ روغن در هم می‌روند. به شکستگی شیشه‌ی عکس  نگاه می‌کنم یا تَرَک پوسته‌ی نقاشی و یا پوست چهره نمی‌دانم. ژوکوند یا همان مسرور با این تَرَک‌ها و با آن صدای مدام شکستن‌ها، ته‌لبخندش از یاد می‌رود. دوباره به این‌جا  بازمی‌گردم. و در تصویر بعد  یک نفر را می‌بینم؛ در یکی آرامش است و در دیگری تشویش و دلهره. آن که آرام نشسته است سوژه‌ی عکس است و آن که مضطربم می‌کند عکاس است که با صلیبِ مرکزِ تصویر خودش را نشانه رفته‌ است. شاقول‌ها را به صدا در آوردند. انگار این شاقول‌ها  که عکس‌ها  را میزان کرده بودند، آن‌ها‌‌ را شکستند و لبخندها را خشکاندند و ژوکوند را آبستن مرگ کردند. در تصویر بعد اما خودم را می‌بینم، زنی که میان نقاشی‌های پرفروغ  تاریخ هنر گام می‌زند، نگاه و زمزمه‌ی هر کدام را لحظه‌ای می‌شنود، و همان‌طور لب‌بسته باقی ‌می‌‌ماند و بعد فاصله می‌گیرد تا با تاریخ عکاسی هم‌گام شود، تا ببیند چه‌طور سوژه و ابژه آگاهانه یکی شده‌اند و ببیند تمنای دیدن و دیده‌شدن چگونه با هم می‌آمیزند. و باز می‌بینم  که می‌توانم جای هر کدام از این‌ها ‌بنشینم. فرقی ندارد چه دختر ورمر باشد چه خدمه‌ی او چه معشوقه‌‌اش  چه همسرش، چه لیزا گراردینی باشد چه داوینچی، چه  ژوکوندِ آبستن باشد چه مسرور بعد از فارغ شدن، چه کتایون کرمی باشد چه هر زنی دیگر، می توانم آن‌جا و این‌جا بنشینم، به نقاش و به عکاس و به او بنگرم و خودم را ببینم. شاقول‌ها را دوباره به صدا درآوردند.