شماره 25

در باب اهمیت موضوع / یادداشت‌هایی از مهرداد دفتری، مهرداد افسری، غزاله هدایت و میثم محفوظ

مقاله‌ی در باب اهمیت موضوع، یادداشت‌هایی‌ست از مهرداد دفتری، مهرداد افسری، غزاله هدایت و میثم محفوظ در باب این‌که موضوع در عکاسی شخصی تا چه اندازه اهمیت دارد.

   

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید. 

   

بخشی از مقاله:

غزاله هدایت

در عکاسی هیچ چیز به اندازه همین موضوع انتخاب موضوع" | برایم اهمیت ندارد. اساسا جدا کردن این دو از هم برایم بی معناست. موضوع، خود عکاسی است همان گونه که چیزها، | خود عکس هستند. من هم تکه ای از این چیزهاست؛ جنسیت من هم بخشی از "من" . اگر چه اغلب آن را از یاد می برم چرا که در من تنیده است و من نمی توانم بیرون از خود به آن بنگرم. گاه و بی گاه صدای دوربین، من را به خود می آورد. هر بار که دوربین را در دست می گیرم (به واسطه این نزدیکی به خود نزدیک می شوم. با | آوایش انگار لایه ای از پوست خود را می خراشم و آن را بر پوسته ای دیگر می اندازم و با درد به آن می نگرم. آن صدا و این سکوت، همان فرایند انتخاب موضوع است، خود عکاسی است.| هر اندازه که این لایه برداری ها بیشتر باشد، انباشت چیزها بر کاغذ بیشتر می شود. هر بار با چرخشی باالعکس در عکس آشکار می شوم. از آن لحظه به بعد دیگر خود را نمی شناسم. این بار دوربین مرا از خود دور کرده است. این نیافتن خود، این کاستی، برایم همه وجود عکاسی است. شاید به همین علت پرتره نگاری همواره برایم تازگی داشته است. چرا که این "خود" همواره در حال تغییر است؛ بیش از هر چیز دیگری با زمان و مکان رنگ عوض می کند و هیچ نسبتی هم با عکس خود ندارد. چیزی پیاپی برعکس است. در عین حال هنگام عکس برداری از پرتره دیگران همیشه دچار تردید شده ام. فرو کاستن "دیگری" (اگر چه که به کرات این کار را انجام دادهام) آن چنان که من خواسته ام، همواره برایم دشوار بوده است. همیشه با تأخیری بیش از اندازه طولانی مواجه میشوم همچنان که دوربین های دیجیتال غیر پیشرفته این گونه عمل می کنند. اما در نسبت با خود، انگار همیشه پیشرفته ام یا پیش رفته ام. انگار با دوربین از خود سبقت می گیرم تا جایی که تصویر خودم برایم ناشناخته می شود، همان "دیگری" است؛ کسی که توان عكس برداشتنش نیست. شاید با تکرار این کار (یا پژواک شلیک) در پی کلفت کردن پوست تنم هستم و به تبع آن پوسته کاغذ عکاسی. ...

   

مهرداد دفتری

طبیعت اولین و شاید کلیشه ای ترین پاسخ به سؤال فوق، می تواند مطرح کردن علاقه شخصی عکاس به انتخاب سوژه یا موضوع دلخواهش باشد، ولی اگر چنانچه عمیق تر به این معیارها بپردازیم، موضوع بازتر و به نظر بنده جالب تر خواهد شد و برای خواننده و حتی خود عکاس نیز می تواند دریچه های تازه ای را باز کند. شخصا از زمان شروع جدی عکاسی (در حدود بیست سال پیش - سال ۶۶) به مقوله پرتره علاقمند بودم و در کنار فعالیت در شاخه های دیگر عکاسی از جمله : عکاسی از طبیعت - عکاسی مستند اجتماعی - عکاسی معماری - ماکروگرافی - لیتوگرافی و نیز تجربیاتی در زمینه عکاسی تبلیغاتی، بیشتر و آزادتر به عکاسی پرتره می پرداختم. در طی زمان و ظهور انگیزه های جدی تر، کم کم بیشتر به پرتره مشغول شدم تا اینکه ، شاخه های دیگر فعالیتم کمرنگ تر شده و تماما به عکاسی پرتره پرداختم. عکاسی پرتره و مشخصا عکاسی از چهره هنرمندان، تبدیل به تخصصی برایم شد که تا امروز نیز ادامه دارد. قوی ترین انگیزه ای که از ابتدا برایم وجود داشت، این بود که پرتره های مناسبی از هنرمندان ایرانی را در نشریات یا کتابها نمیدیدم و هرچه بود از حد یک عکس پرسنلی فراتر نمی رفت، حال اینکه در تمام دنیا مرسوم است که شما چنانچه رمانی بخوانید یا از نمایشگاهی دیدن کنید یا حتی فیلم مستندی از هنرمندی را ببینید، یقینا پرتره ای از او، آن هم به نحوی شایسته و در خور شأن و مقام اش خواهید دید. این پرتره به تصویری که از او در ذهنتان می سازید، بسیار کمک کرده و اولین واسطه ارتباط با اوست، ضمن اینکه ممکن است شما هرگز فرصت دیدار رودررو با وی را نداشته باشید. متأسفانه در کشور ما به جز در نگاه معدودی از عکاسان به این مسأله توجه نشده است. شاید برای آنکه عکاسی پرتره مقوله بسیار مشکلی است، علیرغم آنکه ممکن است ساده و آسان جلوه کند. اولا شما با موجود انسانی طرف هستید که هر لحظه می تواند تغییر کند. ثانيا برقرار کردن ارتباط با انسانها و بالاخص با هنرمندان - برای عکاسی چهره شان - بسیار سخت است. آدمها عموما در مورد چهره شان و در واقع ارائه خودشان، بسیار سختگیر هستند و گاهی سلائق متفاوت، این امر (پرتره سازی ) را تقریبا غیر ممکن می سازد؛ بخصوص چنانچه شخص عیبی در صورت با چشمانش داشته باشد. در مورد عکاسی پرتره از یک هنرمند این وضعیت بحرانی تر نیز می شود.

   

میثم محفوظ

سال‌های کودکی را خوب به خاطر دارم. همه بزرگترها در برابرم آرزوی کودک بودن می کردند و بر شادی و شور همسالانم آه حسرت می کشیدند و افسوس کودکی از کف رفته شان را می خوردند. ای کاش آنها نیز با عکاسی آشنا بودند.

معصومیت چشم کیفیت خاص خود را دارد. یعنی دیدن به آن صورت که کودکان می بینند؛ با نشاط و سرزندگی ، و با پذیرش شگفتی ها. و نیز دیدن به آن صورت که بزرگسالی می بیند که یک دور کامل را طی کرده و باز مانند کودکان می بیند؛ با نشاط و سرزندگی و حتی با احساس شگفتی عمیق تر. مدت کوتاهی از آشنائی ام با اتاق تاریک و پیرامونش می گذرد. اما همین مدت کوتاه کافیست ، تاهر علاقمندی شیفته و عاشق اش شود و تا ابد از انتخابش پشیمان نشود. هر چند که خود را در دنیای اتاق تاریک بیشتر شبیه به مثل "پیل در تاریکی مولانا می یابم. به هر حال مانند همه آدم ها، عکس به همین ترتیب جزء زندگی ام شده

فکرش را که می کنیم می بینیم نبود عکس فقدانی است بزرگ ، دشوار حتى ، بعد از مرگ که چیزی باقی نمی ماند از آدم، از چهره ، هیچ سندی از خنده به جا نمی ماند... من مطمئن ام که وجود عکس برای این بوده تا آدمیزاد خودش را ببیند». بعد از ظهر های بلند تابستان، خوابیدن اجباری اش، از همان خاطرات فراموش ناشدنی سال های کودکی ام است. سر بر بالش ، از سر بی حوصلگی به ناچار با نقاشی کشیده شده روی دیوار داخل طاقچه اتاق دنیایی برای خود می ساختم ، خیره ماندن به تصویر داخل طاقچه تا آنجا ادامه پیدا می کرد که قایق داخل منظره به ساحل می آمد و مرا با خود می برد.