شماره 21

بحران هویت هنر / دونالد کاسپیت / ترجمه: غزاله هدایت

دونالد کاسپیت در این مقاله به تحلیل آثار یاسوماسا موریمورا پرداخته است. از همه مهم‌تر تحلیلی یکپارچه از بازتولید کارهای او ارائه می‌دهد. علاوه بر این، نگاهی داشته به تأثیری که بازسازی‌های موریمارا از کارهای مشهوری چون مونالیزا، فریدا کالو، ون‌گوگ و رامبراند روی مخاطب گذاشته است. آثاری و یا دقیق‌تر عکس‌هایی که همچون نقاشی ارائه می‌شوند. هرچند می‌توان نفوذ مارسل دوشان را بر هنر موریمارا به‌خوبی احساس کرد اما کاسپیت در تلاش است تا با پرسش‌های مهم‌تری به چرایی مهم بودن آثار موریمارا بپردازد. کاسپیت با تشبیه کردن دنیای موریمارا به صحنه‌ی تئاتر، در تلاش است تحلیلی ارائه دهد از روندی که موریمارا در پیش گرفته است. روندی که هنرمندانی چون رامبراند را به بازیگران این صحنه‌ی تئاتر تبدیل می‌کند.

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید. 

اگر علاقه‌مند به مطالعه‌ی بیشتر پیرامون آثار یاسوماسا موریمورا هستید، متن «دختر تایخ هنر» را به شما پیشنهاد می‌کنیم.

 

بخشی از متن:

موریمورا تئاتر تاریخ هنر را می‌گرداند. با‌شکوه‌ترین این نمایش‌ها را بازتولید می‌کند. او نشان می‌دهد که هر شاهکاری یک اجرای خالی از محتوا است. و آدم‌های به تصویر درآمده، بازیگران این نمایش‌اند. گاه بازیگران بدی مثل رامبراند و گاه بازیگرانی که به شکل مبالغه‌آمیزی خود را به تصویر کشیده‌اند مثل ون‌گوگ. در واقع ستارگان این نمایش‌ها که خود هنرمندان هستند. هنرمندانی که موريمورا نقش آن‌ها را بازی می‌کند. بر این که او بازیگر بهتری است صحه می‌گذارند. چرا که او قادر است به جای همه‌ی آن‌ها بازی کند. شاید او بهترین بازیگر باشد. خودنگاره‌های رامبراند هم به دلیل آن که به شکل طنزآمیزی، قابلیت ساختگی بودن «خود» را کندوکاو می‌کنند و مرزهای این «خود» را تا حد ممکن باز و گسترده می‌سازند، همین خصلت را دارند. گو این که باید گفت هویت، زمانی به چنگ می‌آید که این مرزها در نوردیده شوند.

در واقع در اجراهای موریمورا لايه‌ی طنزآمیز قوی‌ای به چشم می‌خورد که نوعی «کمدیا دل‌آرته» را تداعی می‌کند . تا آن جا که این نقيضه بدل به یک مضحکه می‌شود. یعنی کسانی که اجرای نقش می‌کنند به بازی گرفته می‌شوند. و به همین ترتیب موريمورا قربانیان نقاشی «سوم می ۱۸۰۸» گویا (۱۵-۱۸۱۴) را با لباس‌های مختلف و ژست‌های تصنعی آشکار، به بازیگران نمایش تبدیل کرد . او کله‌ی کینگ کونگ را در مرکز تصویر قرار داد تا اشاره‌ای به دنیای هالیوود داشته باشد. فرانسیسکو گویا هر چقدر هم یگانه باشد، بالاخره به یک هنرمند جعلی تبدیل می‌شود. به یک بدل، همان چیزی که هر هنرمند بزرگی باید باشد. در واقع بزرگی او به خاطر مهارتش در حس توهم و اغوایی است که در آثارش ایجاد می‌کند. موريمورا بازی نمایشی را به فضای سوررئال نامعقولی بسط می‌دهد. او صورتش را بر گل آفتابگردان و بر روی گلابی‌ها می‌نشاند، انگار که رویشی طبیعی است، نمایشی فوق‌العاده از نوعی خودستایی طنزآمیز.

آیا این تلاش کارساز است ؟ آیا نمایشی کردن کنایه‌آمیز هنر پیشاپیشِ نمایشی ـ هنری که بنا به تعریف او نمایشی است و هنری که با اجرا در نمایش اجتماعی نهاد هنر، ذات یافته است به معنای هستی‌شناسان هنر را احيا می‌کند ؟ بله این اتفاق رخ می‌دهد. ولی ما با نوع غریبی از معنای هستی‌شناختی مواجه هستیم. نه آن هنری که در هویتش به عنوان هنر در امان است. مانند هنری که موريمورا از آن اقتباس می‌کند. بلکه هنری که هیچ هویت قطعی و ایمنی ندارد و این نکته آن را از نظر هستی‌شناسانه برانگیزاننده می‌کند. ...