شماره 36 باشگاه بانک سپه / صفی یزدانیان

باشگاه بانک سپه

صفی یزدانیان در «باشگاه بانک سپه» خاطرات خود از باشگاه بانک سپه تهران در دهه‌ی پنجاه شمسی را مرور می‌کند. جایی در خیابان تخت طاووس که نویسنده در فصل تابستان، زمان زیادی را در آنجا سپری می‌کرد. باشگاه بانک سپه دیگر وجود ندارد و مکان دیگری در خیابان مطهری است. مقاله این تغییر و توصیفِ حال و هوای آن مکان را با تغییرات به وقوع پیوسته برای تهران در گذر زمان پیوند می‌زند.

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید

بخشی از متن:

چشمم را بستم که به تهران فکر کنم. براي فکر کردن به تهران بايد از آن چشم پوشيد. چند روزي پيش وسط شلوغي ميدان شهرداري شهر رشت، که هنوز "بهشتِ کوچک" است، فکر کردم چرا  با وجود اين ازدحام از سرسام تهران چنين دورم، و ناگهان فهميدم که اين آرامش يکي هم به تعداد اندک موتورسيکلت‌هاي رشت برمي‌گردد (انگار پدر شما از نخستين دارنده‌هاي موتور‌سيکلت در اين شهر بوده‌ است، و شما را پشتش سوار مي‌کرده، در دهة 20 شايد، و شما خود نخستين دارندة بسيار چيزها بوده‌ايد در رشت و در دنيا، صاحب آن صورت و آن چشم‌ها، و آن دست‌ چپ که شکر را در چاي آن قدر زيبا هم مي‌زد، و چنان زيبا در بستر مرگ به  آن شيشة عطر اشاره کرد و يکي را به ديگري ترجيح داد. تهران شهر بدتري بود اگر مرگتان در آن پيش مي‌آمد، و من اين امتياز را به اين شهر اهدا مي‌کنم. در عوض تهران شهري بود که شما کنار خورش قيمه خيار را پوست مي‌کنديد، من آخر ناهار پوست‌هاي خيار را از سفره جمع مي‌کردم و شما مي‌رفتيد به چرت بعد از ناهار که "زهرش را بگيريد").

پس من از تهران چشم مي‌پوشم و از گناهانش که عيناً گناهان ماست در مي‌گذرم. و به ياد مي‌آورم که در دهة 50 آخرهاي خيابان تخت طاووس جايي بود به نام باشگاه بانک سپه. پدرم، شايد با استفاده از مزيتي اداري، خانوادة ما را که ربطي به بانک نداشت در آن عضو کرده بود. (گرامي باد شرح جاودان گروچو مارکس/ وودي آلن).

اين جايي بزرگ بود، ما تابستان‌ها از باغش مي‌گذشتيم و شماره عضويت را به نگهبان مي‌گفتيم (شايد 576) و فقط مي‌گفتيم و چيزي را نشان نمي‌داديم، نه فتوکپي نه عکسي، نه نشانه‌اي به نشانة وفاداري به باشگاه بر يقه‌مان بود و نه آنها که عينک آفتابي مي‌زدند لازم بود که عينکشان را بردارند، چون شناسايي آن قدرها مهم نبود. از سر بالايي در بوي چمن مي‌رفتيم و به استخر بزرگ مي‌رسيديم. شايد ساعت در اين لحظه، 10 صبح باشد. تا ظهر شنا مي‌کرديم. بي واهمة شرّ معلم و مدرسه که حالا  ماه مهر دورتر از آن بود که مزاحم باشد.