شماره 22

آوانگارد و تمامیت‌خواهی / تزوتان تودوروف / مهدی نصراله‌زاده

وجه مشخصه‌ی تاریخ مدرنیته تحولی عظیم است: گذر از جهانی که دین و مذهب قوام‌بخش آن بود، به جهانی که منحصراً بر حسب معیارهای انسانی و ارزش‌های این جهانی سامان یافته است. در این میان هنرمندان نیز در این تحول نقشی بسزا داشته‌اند. به عقیده‌ی واگنر هنر همان «دین زنده‌ی نمودیافته» بود. براساس همین رابطه‌ی دوطرفه میان فعالیت هنری و زندگی اجتماعی بود که این پیوند استوار می‌شد. تزوتان تودوروف در این مقاله بر مبنای همین ایده به ارتباط هنر و جامعه و به اخص سیاست‌مداران پرداخته است، این‌که این هنر جدید چگونه به تغییر نگرش انجامید.

در واقع رشد و شکوفایی هنر منوط به آن است که جامعه مطلوب‌ترین شرایط ممکن را برای آن فراهم آورد. سیاست‌مداران نیز خود را هنرمندان جامعه می‌دانستند و شکل دادن به تفکر و جامعه را هنر خود می‌پنداشتند. تودوروف با نمونه‌هایی از ارتباط سیاست‌مداران همچون هیتلر و علاقه‌ی وافرشانبه هنرمندان همچون واگنر، که سمفونی‌های او را نزدیک به سی بار گوش داده بود، به این رابطه عمیق‌تر می‌پردازد.

 

برای دریافت مقاله روی گزینه‌ی خرید کلیک کنید. 

برای مطالعه‌ی بیشتر پیرامون مفهوم آوانگارد، دو متن «سخنی درباره‌ی "آوانگارد و تمامیت‌خواهی"» و «عصر آوانگارد» را به شما پیشنهاد می‌کنیم.

 

بخشی از متن:

یک هفته پس از آغاز به کار جمهوی وایمار در سال ۱۹۱۹، مدرسه‌ی باوهاوس تأسیس شد. در واقع، این مدرسه عبارت بود از گروهی از معماران به رهبری گروپیوس و متعهد به اصولی واحد. بنا بر بیانیه باوهاوس، هنر فصل مشترکی با زندگی ندارد، بلکه می‌کوشد اثر هنری تام و تمامی خلق کند، عمارتی «که روزی سر به آسمان خواهد افراشت، نماد تبلور یافته ایمانی جدید.» این عمارت بیش از هر چیز دیگر شبیه کلیسای جامع می‌توانست باشد: مانند ادیان کهن، ایمان جدید هم به یک معبد نیاز داشت. هر دو مظاهر امر مطلق بودند. اما این پروژه، با تلویحات مذهبی‌اش، دیری نپایید. نظریه‌پردازان باوهاوس قادر به کتمان این حقیقت نبودند که مطلق دینی از عرش به فرش آورده شده است. معبد انسان مدرن دیگر کلیسای جامع نبود. «انسان خدا شده است ــ خانه‌ی او همان کلیسای اوست.»

 

«هنر، روشی برای کسب دانش زندگی» بود. به دید دیگری، برداشت پرولتاریایی، «هنر روشی برای ساختن زندگی» بود. دیدگاه اول هنر را به بازنمایی محدود می‌کند و آدمی را به غور و تأمل در جهان فرا می‌خواند. اما دیدگاه دوم در پی استیلا یافتن و دگرگون کردن ماده در تمامیت آن است. در این گفته پژواک صورت‌بندی مشهور مارکس در خصوص جایگاه دانش را می‌شنویم که گفته بود، «تاکنون فلاسفه جهان را صرفاً تفسیر کرده‌اند؛ در حالی که مهم تغییر آن است.»

 

برای موسولینی جنبش آوانگارد آن روزگار، به ویژه فوتوریست‌ها، منبع الهام و نیز حمایت و پشتیبانی بود. قرابت ایدئولوژیک این جنبش‌های هنری و سیاسی آشکار است. نخست این که، هر دو شیفته‌ی استعاره‌ی نظامی «آوانگارد» بودند، پیش‌قراولانی که خبر از در آمدن انقلاب و روزگار نو می‌دادند. هر دو به مزیت‌های احیاکننده‌ی خشونت باور داشتند. هر دو در پی تأثیرگذاری بر همه‌ی جوانب جامعه بودند. و هر دو نشانه‌هایی از مذاهب سیاسی را بر خود داشتند. فوتوریست‌ها خود را در موسولینی بازشناختند و خرسند بودند از این که وی در ساختن انسان طراز نو برای کنش فرهنگی نقش مهمی در نظر گرفته است. از این حیث، فیلیپو تومازو مارینتی، هنرمند فوتوریست ایتالیایی، به مایاکوفسکی، هنرمند فوتوریست روسی، شباهت داشت: هر دو در پی آن بودند که استعداد خود را به خدمت انقلاب درآورند.