نوشتن درباب هنر/ گفتگو با ریچل کوهن

Madonna with the Child, Sandro Botticelli (1467)
ساندرو بوتیچلی، مریم مقدس و کودک (۱۴۶۷)، جزئی از اثر

ریچل کوهن جستارنویسِ نشریاتی همچون نیویورکر، گاردین، نقد کتاب لندن، نیویورک تایمز و غیره است. جستارهای او برای مجموعۀ «بهترین جستارهای آمریکایی» و همچنین در جایزۀ پوشکارت، ویژۀ برترین مجموعه ها (مجموعه های ادبی/شعر/جستار و داستان کوتاه) انتخاب شده اند. کتاب اول او، «فرصت ملاقات: زندگی به هم تنیدۀ نویسندگان و هنرمندان آمریکایی» به عنوان یکی از کتابهای مهم سال توسط لس آنجلس تایمز و رادیوی ملی معرفی شده است. کوهن همچنین عضو برنامۀ خلاقیت غیرداستانی در کالج سارا لارنس است. کتاب تازۀ او، «برنارد برنسون: عمری در حرفۀ تصویر» است. او همچنین در یک دفترچۀ یادداشت اینترنتی دربارۀ نگریستن به هنر دارد. در مصاحبه‌ای که می‌خوانید، کوهن پنج کتاب مفید و موثر را که الهام‌بخش او در هنرنویسی بوده‌اند، معرفی می‌کند. در انتها، نام و طرح جلد کتاب‌ها قید شده است.  

rachel cohen

نوشتن در باب هنر در دورانی که دیدنِ مستقیمِ یک تصویر چه در اینترنت و چه از طریق رفتن به موزه نسبتا آسان شده است چه نقشی دارد؟

در هر عصری انواع متفاوتی از تجربۀ بصری پیدا می‌شود و برای همین داشتنِ تفسیر ممکن است به کار بیاید. حتی اگر تصور کنید که حالا دیگر این تجربه حالت بسیار مستقیم پیدا کرده (که واقعاً دیگر به زبان نیازِ چندانی ندارید چون ۲۴ ساعته در معرض جریانِ تصاویر هستید) باز هم آدم‌ها عملاً وقت خیلی کمی با هر تصویری که می‌بینند می‌گذارند. در یک موزه، مردم را می‌بینید که به سرعت از جلوی تصاویر رد می‌شوند و همین‌طوری نیم‌نگاهی به این سو و آن سو می‌اندازند. به نظرم این پیش‌فرض دربارۀ تصویر وجود دارد که می‌شود آن‌ها را در یک نظر خواند، که به محض این که تصویر را ببینید، تصویر را دیده‌اید. اما واقعیت این است که آن چه در بیشتر تصاویر قابل مشاهده است در طول زمان مدام تغییر می‌کند، خواه عکس‌های آنلاین باشند و خواه نقاشی‌های موزه. نویسنده‌ها، حتی اگر شده با توصیف همان چیزهایی که در تصویر هست، می‌توانند کمک کنند. هیچ اشکالی ندارد که تصویر را بازتولید کنیم و سپس بلافاصله توصیفش کنیم، چون حتی وقتی تصویری صاف روبروی شما قرار دارد لزوما معنایش این نیست که بیننده چیز چندانی دریافت می‌کند. خلاصه این که بخشی از هدف نوشتن دربارۀ تجربۀ بصری، آهسته کردنِ سرعتِ بیننده است و این که به او فرصتی بدهیم تا با دقت بیشتری نگاه کند.

دربارۀ کتاب‌هایی که انتخاب کردید صحبت کنیم. شروعش هم از کتاب جف دایر دربارۀ عکاسی، «لحظه‌ی جاری.» [این کتاب به فارسی منتشر شده است (حرفه هنرمند،۱۳۹۴).]

بله، جف دایر دوست‌دارِ جان برجر است. خود جان برجر هم فرد دیگری است که قطعاً می‌توانستم او را هم در این انتخاب‌ها بگنجانم. اما بیشتر کتاب‌هایی را انتخاب کردم که در حال حاضر چون سعی می‌کنم دربارۀ تجربۀ بصریِ خودم در دفترچه یادداشت آنلاینم چیزی بنویسم درگیرشان هستم. یکی از چیزهایی که واقعا دربارۀ کتاب جف تکان‌دهنده است (و دربارۀ همۀ این کتاب‌ها) این است که به قول برجر، شیوه‌های دیدن، به شدّت فردی هستند. افراد متفاوت، بسیار متفاوت می‌بینند و بخشی از لذت خواندن کتابی از این قبیل، روبرو شدن با شیوۀ دیدنِ اوست. او چیزهایی در این عکس‌ها می‌بیند که امکان نداشت خودم متوجه‌شان شوم و نحوۀ کنار هم چیدن این‌ها به شما اجازه می‌دهد که بینش جدیدی از این تصاویر داشته باشید.

بخشی از علاقه‌ام به این کتاب به خاطر ساختارِ زیبایی است که دارد و بر حول ایده‌هایی مشخص یا محتوایی که مدام در عکس‌های مختلف به ما رجعت می‌کند بنا شده است. برای همین است که در کتاب مجموعۀ بزرگ به هم پیوسته‌ای از عکس کلاه وجود دارد و مجموعه عکس‌های دیگری از نیمکت‌ها یا بدن‌ها. همین‌طور که از خلال این مجموعه تصاویر عبور می‌کنید به این حس می‌رسید که عکاس‌ها خودشان چطور تصاویر را در ذهن‌شان حس می‌کرده‌اند. به عکسِ یک عکاس قدیمی‌تر از یک کلاه نگاه می‌کردند و بعدا همین بخشی از فهم‌شان می‌شد طوری که وقتی از کلاه عکس می‌گیرند همیشه تلویحاً به تصاویر قبلی ارجاع می‌دهند. شاید این خصیصه فقط منحصر به عکاسی باشد (به خاطر این قدرتِ پرداختِ غریب که این نوع ارجاع در دلش اتفاق می‌افتد) و جف که همچنین عاشق جاز هم هست چشم و گوش خوبی دارد برای این نوع ارجاعاتِ متقابل که خود هنرمندان می‌دهند. به نظرم این رویکرد خیلی به شما کمک می‌کند که عکس را به شیوۀ متفاوتی ببینید و این تصاویر را چنان که عکاسان تجربه می‌کردند تجربه کنید. حس می‌کنید انگار وارد شیوۀ کار و فکرِ خود عکاسان شده‌اید.

آیا با تفسیرِ جف از روش کار و فکرِ عکاس‌ها روبروییم یا اینکه عکاس‌ها آگاهانه به این روش فکر می‌کرده‌اند؟

این را که نمی‌شود فهمید. اما شباهت عکس‌ها چنان تکان‌دهنده است که شما پیوستگی‌شان را حس می‌کنید. چنین ارجاعی برای این که نزد مخاطب ارزشمند باشد لزومی ندارد حتماً آگاهانه باشد یا عکاس به آن اذعان کرده باشد. کار بصری به طور کلی از همین جنس است. مثل نوشتن است. در نوشتن، همیشه از نویسندگان دیگر یاد می‌گیرید، همیشه در حال تکرار کارهایی هستید که نویسندگان دیگر انجام داده‌اند. نقاشان و عکاسان هم به همین نحو. حتی اگر این تأثیرات زنجیره‌ای در پستوی ذهنِ هنرمند باشد، هنوز هم دیدنش برای مخاطب جالب است. در نقاشی فرض را بر آن می‌گیریم که نقاشان از همۀ تاریخ هنر آگاه بوده‌اند و بسیاری از آثار بزرگ هنری را دیده‌اند و دربارۀ آن‌ها فکر هم کرده‌اند. عکاسی هم به همین شکل است. می‌دانم که عکاسان مصرف‌کنندگانِ مشتاقِ عکس هستند، اما به آن شیوه‌ای که جف فکرش را کرده هیچ وقت به این مساله فکر نکرده بودم.

پس می‌گویی که جف دربارۀ عکاسی به شیوه‌ای نامعمول می‌نویسد؟

بله، به شیوه‌ای هوشمندانه و نامعمول به این مصالح ورود می‌کند. آدم‌ها گرایش دارند که عکاسان را از هم جدا کنند و دربارۀ هر کدام‌شان جداگانه تک‌نگاری بنویسند. اگر دربارۀ یک جمع از عکاسان هم بنویسند میل دارند آنان را همچون یک گروه واحد توصیف کنند که همگی در یک لحظۀ زمانی با هم بوده‌اند و به این ترتیب، تبارهایی را که در طی زمان جلو آمده‌اند و ساختارها را ساخته‌اند نمی‌بینند.

من کمی به جف دایر سوگیری شخصی دارم چون وقتی اولین رمانش، رنگ خاطره، منتشر شد، یکی از نقاشی‌های برادرم را برای برای طرح روی جلد استفاده کرد. قبل از این بود که معروف شود. برای همین حالا هم وقتی می‌بینم که چه خوب کار می‌کند لذت می‌برم.

واقعا کارش خوب است. به نظرم هم در ادبیات و هم در تصویر، ذائقه‌ای عالی دارد. برای همین خیلی خوب است که اثر برادرت را دوست داشته است.

انتخاب بعدی تو، مجموعه‌ای از جستارهاست که توسط شاعران مشهور نوشته شده، از جمله تد هیوز و دابلیو. بی. ییتس. اسمش هم هست، «شاعران در باب نقاشان.» کمی بیشتر بگو که دربارۀ چیست.

یک گلچین محشر است که ویراستارش جی. دی. مک‌کلچی بوده است. نوشته‌های حدودا یک قرن از شعرای انگلیسی/آمریکایی را دربارۀ نقاشی جمع کرده است. با ییتس شروع می‌شود و تا ریچارد هاوارد و جان اشبری هم می‌آید. حساسیتی غریب در آن هست. مک‌کلچی می‌گوید که می‌خواسته سنت انگلیسی/آمریکایی شاعرانی را که در باب نقاشی می‌نویسند جمع کند. تقریبا تصورش سخت است که همچو سنتی ممکن است چه باشد. اما او اجازه می‌دهد تا قطعات مختلف، خودشان حرف بزنند. می‌گوید که همۀ این شاعران، علاقمندِ سبک بوده‌اند و این قطعا حرف درستی است. واقعا می‌توانی صدای شخصی شاعران را حس کنی، هم از روی آن نقاشی‌هایی که انتخاب کرده‌اند تا در موردشان صحبت کنند و هم از روی شیوه‌ای که دربارۀ این نقاشی‌ها صحبت می‌کنند.

عاشق این کتاب شدم به خاطر شگفتی‌هایش. مثل یک صندوقچۀ گنج کوچک است. هربار که به آن بر می‌گردم، جستاری پیدا می‌کنم که قبلاً چندان به آن توجه نکرده بودم ولی مکاشفه‌آمیز است یا حداقل توجهم را جلب می‌کند و حواسم، خیلی عمیق، در یکی از جهات، درگیرش می‌شود. راستش این کتاب را یکی از دانشجویانم به من داد که نویسنده‌ای دوست‌داشتنی به نام کورین منینگ است و این هم اتفاق خوبی بود. من نوشتن دربارۀ هنر را تدریس می‌کنم اما این کتاب را نمی‌شناختم تا این که این دانشجو کتاب را به من داد. یکی از قطعات محبوبم در این کتاب، قطعه‌ای از فرانک اوهارا دربارۀ جکسون پولاک است. این قطعه را در اثر خودم نقل قول کرده‌ام و مدام به آن برگشته‌ام. هم به خاطر حساسیت شاعرِ این قطعه و هم به علت نزدیکی اوهارا به پولاک (چون واقعاً پولاک را می‌شناخته و واقعا درک می‌کرده که پروژۀ پولاک چه بوده) این قطعه واقعاً از پس نمایش ابعاد مختلفی از کار پولاک بر می‌آید که تا حدودی تحت‌الشعاع جایگاه بلندِ فعلی‌اش، کمتر مورد توجه قرار گرفته بودند. شنیدن این که صرفا پولاک نقاش بزرگی است بدون این که فکر کنیم پروژۀ او واقعاً درباره‌ی چه چیزی بوده، آسان است. به خاطر همین دقت نظر است که واقعاً این جستار و خیلی دیگر از جستارهای دیگر این مجموعه را ارزشمند می‌دانم.

ایدۀ کتاب این است که شاعر رویکردی متفاوت از مورخ هنر دارد؟

بله. این هم یکی از آن چیزهایی بود که علاقه‌ام را جلب کرد. اخیراً کتابی دربارۀ برنارد برنسون نوشته‌ام که کارشناس هنری و منتقد هنر بوده است. بخشی از خارق‌العاده بودنِ او شیوۀ دیدنش بود. با کار کردنِ روی آن پروژه واقعاً به این موضوع علاقه‌مند شدم و سعی کردم درباره‌ی تفاوت شیو‌ه‌ی دیدنِ آدم‌ها فکر کنم. برنسون به طرز خاص خودش، شیوه‌ی شاعرانه‌ای برای دیدن داشته است. با این که کوله‌باری باورنکردنی از دانشِ تاریخی داشته، اما وقتی سعی می‌کرده یک نقاشی را به دیده‌ی مخاطب بیاورد همیشه از این دانش صحبت نمی‌کرده است. به نظرم درباره‌ی دقیق نگاه کردن و زبانِ دقیق در برگردانِ تجربۀ بصری، حرف‌های زیادی هست که بشود زد.

کتاب بعدی شما، «طبیعت بی‌جان با لگام»، عنوانِ یک نقاشی قرن هفدهم هلند را روی خودش دارد و این کتاب که توسط زبیگنیف هربرت نوشته شده در واقع هم سراسر دربارۀ نقاشان هلندی قرن هفدهم است…

زبیگنیف هربرت جستارنویس و شاعر بزرگ لهستانی قرن بیستم است. خیلی از کارهایش را دوست دارم و این مجموعه‌ی جستار از علاقه‌مندی‌های قدیمی‌ام است. بارها آن را خوانده‌ام و تدریس کرده‌ام. ویژگی‌هایی دارد که برای ایجاد تماس بین مخاطب و مصالح بصری، نامعمول هستند. اغلب، نقاشی‌ها را با جزئیات وصف نمی‌کند، هرچند گاهی هم این کار را انجام می‌دهد. تصاویر را هم در کتاب‌ها نیاورده است برای همین آن‌ها را نمی‌بینی. ولی نوعی از مستندسازی شگفت‌انگیز درباره‌ی شکلِ زندگی مادی قرن هفدهم (مردم روی چی می‌نشستند، چی می‌خوردند، اتاق‌هایشان چطوری بوده، چه اجناسی را معامله می‌کردند و ارزشمند می‌دانسته‌اند) را با گرایش‌اش به ساخت نوعی اسطوره از دلِ دانسته‌های‌مان درباره‌ی جزئیاتِ زندگینامه‌ای هر نقاش در هم می‌آمیزد و با همین رویکرد به سراغ نقاشی‌ها می‌رود. برای همین حس می‌کنی انگار قصه‌های پریان می‌خوانی و در عین حال حس می‌کنی در تاریخ اقتصادی آن لحظه هم غرق شده‌ای. این ترکیب، به شکل معرکه‌ای نقاشی‌ها را چنان که هستند احضار می‌کند هرچند روی شما و نقاشی‌هایی که خودتان شاید دیده باشید حساب می‌کند و آن‌ها را هم به موضوع بررسی خودش ربط می‌دهد.

فکر کنم واقعاً کتابی است زیبا و نامعمول. وقتی برای دانشجویانم تدریس‌اش می‌کردم از این روش که ابتدا فکر می‌کنی در حال یاد گرفتنِ مطلبی هستی و بعد به تدریج تصویری در پس ذهن‌تان آشکار می‌شود که درباره‌ی چیز دیگری است، هیجان‌زده شدند. تسلطش بر لایه‌های مختلفِ درگیری با مصالح، واقعاً شگفت‌انگیز است.

فکر می‌کنید در این کتاب سعی دارد چه بکند؟

فکر کنم ایدۀ خاصی دارد از این که هنرمند بودن یعنی چه. حواسش هست که زندگی هنرمند را از زندگیِ جهان جدا نکند. نباید فکر کنیم که خب این هم فلان هنرمند که مشاهدات بصری‌اش را در اختیار داریم و به اعتبار استعدادِ زیادش از باقی جهان جداست، یا حتی به اعتبار این حقیقت که آن چه به آن نگاه می‌کنیم برای ما مهم است. نه. این آدم‌ها در دنیای خودشان غرق بوده‌اند. مشاهداتشان برگرفته از جهان اطرافشان بود. هربرت در جنگ دوم جهانی عضو مقاومت بود و تصرف لهستان به دست کمونیست‌ها را هم تجربه کرده است. زندگی‌اش کاملا تحت تأثیرقدرت‌های سیاسی بزرگ، شکل گرفته و واکنش‌هایش هم بسیار شجاعانه بوده است. فکر کنم حس می‌کرده بسیار خطرناک خواهد بود اگر ایده‌ی هنرمند را از جهانی که هنرمند در آن زندگی می‌کرده جدا کنیم. برای همین زحمت زیادی می‌کشد که صرفاً حس نکنیم جهان در آن زمان چه شکلی بوده بلکه در عین حال به هنرمند هم در نحوۀ ارتباطِ راستین‌اش با زمانه‌اش و با تجربه‌ی زندگانی‌اش رجعت کنیم. همچنین، تجربیات او در لهستان همیشه در پس ذهنش بوده و شما می‌توانید خیلی از حکایت‌های خودش را درباره‌ی این هنرمندان به شکلِ حکایت‌هایی دربارۀ زمانۀ خودش هم ببینید.

برویم سراغِ انتخاب بعدی‌ات، دربارۀ نقاش ونیزی روکوکو، جامباتیستا تیه‌پولو. اسمش هست «تیه‌پولوِ صورتی» نوشتۀ روبرتو کالاسو.

از بین نویسندگانی که هنوز کار می‌کنند، روبرتو کالاسو از معدود نویسندگانی است که هر چه می‌نویسد می‌خوانم. اگر چیزی بنویسد، می‌خوانم. به نظرم، خارق‌العاده است.

ایتالیایی است و کتابش هم به انگلیسی ترجمه شده. درست است؟

بله. من هم به انگلیسی می‌خوانم‌شان. به نظرم ترجمه‌های خیلی خوبی دارند. کالاسو شوق ساختارهای اسطوره‌ای عظیم را دارد، مثل کلیتِ اسطوره‌های یونانی، یا کلیتِ وداها. تحصیلاتش زیاد و کلاسیک بوده و کتاب محشری درباره‌ی کافکا هم نوشته که با قصه‌های کافکا مثل مجموعه‌ی به‌هم‌پیوسته‌ای از اسطوره‌ها برخورد می‌کند. برای همین، خیلی کنجکاو بودم ببینم با یک نقاش چه می‌کند. آن قدری مطمئن نبودم که بتواند همان ساختار را روی اثر یک نقاش هم پیاده کند. ضمن این که تیه‌پولو هم نقاشی نبود که پیش از خواندنِ این کتاب چندان به او توجهی کرده باشم. اما وقتی خواندمش، شگفت‌زده شدم از این که تا چه اندازه تیه‌پولو را نفهمیده بودم و همچنین از این که شیوۀ رویکرد کالاسو به مصالح بصری، چقدر دربارۀ این نقاش خوب از کار درآمده است. ساختار کتاب به شکل یک اسکرتسو موسیقایی است، فرم آ-ب-آ، برای همین یک بخش میانی در آن هست که ملودی متفاوتی از بخش‌های ابتدایی و انتهایی دارد. این به شما اجازه می‌دهد که از نور به تاریکی و دوباره به نور بروید که استعاره‌ی معرکه‌ای از کار تیه‌پولو است چون کارش کلا دربارۀ نور است. به مجموعه‌ی تصاویر نگاه می‌کند و به شیوه‌ی تیه‌پولو در استفاده‌ی مدام از همان فیگورها در همان پوزها و با همان اشیای صحنه، انگار که مشغول کشیدنِ پرتره از گروهی بازیگرِ دوره‌گرد باشد. این شیوه واقعاً اثرگذار است. واقعاً به شما نشان می‌دهد که تیه‌پولو دنبال چه بوده است. برای همین این انتخابِ من درباره‌ی این است که چطور شیوه‌ی خاص یک نویسنده برای دیدن، در واقع مکاشفه‌ای است از این که نقاش چه می‌کرده است. همین اخیراً به موزه‌ی متروپولیتن رفته بودم تا تیه‌پولو را تحت تاثیر کاسالو نگاه کنم و از این که حس می‌کردم چه قدر بهتر او را می‌بینم دچار شعف شدم. شاید این بهترین معیار باشد برای سنجش این که آیا کتابی درباب تجربه‌ی بصری اثرگذار بوده، آیا شما را با چشمانی گشوده‌‌تر برای آن موضوع خاص به جهان بازگردانده یا خیر.

بله، بین نقاشان ایتالیایی چندان مشهور نیست…

درست است. لزوماً به این فکر نمی‌افتید که «روی این یکی واقعاً می‌خواهم کار کنم چون در زمره‌ی اصلی‌هاست.» فقط فکر می‌کنید که «خب صحیح، قرن هجدهم همه چیز کمی متزلزل بوده و مثل دوران اوج رنسانس نیست.» به نحوی، ادعانامه‌ی کالاسو درباره‌ی تیه‌پولو نه بر اساس این که آخرین نفر از «استادانِ قدیم» بوده بلکه بر این مبنا استوار شده که او نخستین نفر از «مدرن‌ها» بوده است. که این هم جالب است و کمک می‌کند بیشتر مورد توجه قرار بگیرد.

آخرین انتخاب تو کمی از کتاب‌های دیگری که برگزیده‌ای متفاوت است. درباره‌ی «رویا دیدن با کتاب» نوشتۀ ایلین اسکاری صحبت کن.

این یکی را تازه خوانده‌ام و خیلی تحت‌تاثیرش قرار گرفتم. می‌خواستم این هم بین انتخاب‌هایم باشد چون برای دیگر کتاب‌ها در حکمِ یک همراه جالب است. ایلین اسکاری درباره‌ی نقاشی یا عکاسی نمی‌نویسد. درباره‌ی رمان یا شعر می‌نویسد که دارای تجربه‌ای قدرتمند و بصری برای مخاطب هستند. وقتی هومر یا وردزورث یا تامس هاردی می‌خوانید انگاره‌ی بصری شفافی در ذهن‌تان دارید. نسبتاً خیلی تکنیکی، درباره‌ی تکنیک‌هایی می‌نویسد که به نظرش نویسنده‌ها برای ایجاد چنین تاثیرِ احضارگرانه‌ای به کار می‌برند. با یک تناقض جالب شروع می‌کند. اگر به شما بگویند، «چهره‌ی یک دوست را تجسم کن»، احضار یک تصویر بسیار دشوار می‌شود. ذهن شما برای انجام چنین کاری واقعاً آمادگی ندارد. اما اگر توصیف چهره‌ی کسی را بخوانید، خیلی شفاف آن را در ذهن می‌سازید. سوال این است که چه اتفاقی می‌افتد که تجسّم بصری به چنین سهولتی و با چنین قابلیتی تصاویر را احضار می‌کند؟ به نظر او، راهنمایی گرفتن، یعنی این که به شما بگویند چطور نگاه کنید، به این تجسم کمک می‌کند و سپس ذهن شما به فضای متفاوتی وارد می‌شود که آن وقت می‌توانید این تصویرها را احضار کنید. برای همین است که به آن دسته از راهنمایی‌هایی نگاه می‌کند که نویسندگان بزرگ استفاده می‌کنند.

فکر کنم در خصوص چنین تکنیک‌هایی حق با اوست: مثلاً این که چطور پروانه‌ها و پرنده‌ها و از این قبیل به شما اجازه می‌دهند پرواز یا حرکت در هوا را تجسم کنید. برایم جالب شد. برایم مفید هم بود چون وقتی درباره‌ی نقاشی یا عکس می‌نویسید همیشه این سوال مطرح است که آیا سعی می‌کنید کاری کنید بیننده آن چیز را ببیند؟ یا این که کار متفاوتی می‌کنید؟ به نظرم هر دو ارزشمند است. برای نویسنده‌ای که به احضار مصالح بصری علاقه‌مند است کتابی عالی است برای مطالعه، چون از نظر تکنیکی بسیار شفاف است.

همیشه یادداشت‌های خوانندگان سایت آمازون را می‌خوانم چون همیشه حس درستی به من می‌دهد که دسته‌ای از آدم‌ها درباره‌ی فلان کتاب عموماً چه فکری می‌کنند. یکی از همین یادداشت‌نویس‌ها درباره‌ی این کتاب نوشته بود، «این کتاب نحوه‌ی کتاب خواندنم را عوض کرد. به محض این که مکاشفاتش درباب تکنیک را بیاموزید دیگر نمی‌توانید آن مکاشفات را در نظر نگیرید.» پس یعنی کتاب خیلی مهمی است؟

بله، به نظرم می‌رسد که بسیار قانع‌کننده و غیرمعمول است. شبیه کتاب‌هایی که قبلاً می‌خواندم نیست. به عنوان نویسنده، گاه تصور می‌کردم همان حسی را دارم که شاید یک رقصنده در حین خواندن کتابی درباره‌ی آناتومی داشته باشد. لزوماً نمی‌خواهید استخوان‌ها را عریان رویت کنید بلکه می‌خواهید بدانید در این اندامی که به این شیوه‌ی تفسیرگرانه به کار می‌برید چه اتفاقی در حال وقوع است. اما همزمان، این فکر را هم می‌کردم که خواندن چنین کتابی برای کسی که سعی می‌کند بفهمد نویسندگان چطور تجربه‌ی بصری را خلق می‌کنند ضروری است.

بله و برای همه‌ی نویسندگان. در نهایت همگی می‌خواهیم تصاویری زنده در ذهن خوانندگان بسازیم…

درست است و برای همین هم هست که خواندن کتاب درباره‌ی اثر بصری جالب است حتی اگر علاقه‌ی اصلی شما نباشد یا حتی اگر با خودتان فکر کنید که «خب، من که درباره‌ی عکس یا نقاشی نمی‌نویسم.» این کتاب، مطالعه‌ای است بسیار متمرکز بر این که چطور همراه چشم‌هایتان در جهان حرکت می‌کنید و این قطعاً همان کاری است که بسیاری از نویسندگان قصد انجامش را دارند. این کتابی است که چیزها را شفاف و حساس می‌کند. اما اگر به اولین بحث شما برگردیم، ما در فرهنگی زندگی می‌کنیم که مدام در حال بصری‌تر شدن است. تصاویری که ما در هر یک دقیقه می‌بینیم از کل تصاویری که آدم‌ها در ۲۰ یا ۵۰ سال پیش می‌دیدند بیشتر است. به نحوی، تفسیرِ این تجربه‌ی بصری، حالا دیگر یکی از کارهای اصلی یک نویسنده است. شاید هم همیشه این طور بوده اما امروزه، قطعاً چنین است.

*مصاحبه از سوفی رول

*منبع: سایت fivebooks.com