شرح‌حال فردوسی، به روایت نظامی عروضی

تندیس فردوسی، ساخته‌ی ابوالحسن صدیقی

متن زیر از کتاب چهار مقاله به قلم «نظامی عروضی سمرقندی»، قدیمی‌ترین مأخذی است که روایاتی از زندگی فردوسی را در قالب شرح‌حالی نسبتاً مفصل گردآوری کرده است. تاریخ تحریر این کتاب حوالی سال‌های ۵۵۲-۵۵۱ هجری قمری بوده است، حدود ۱۳۵ سال پس از مرگ فردوسی. به گفته‌ی نظامی عروضی، او در سال ۵۱۰ خاک فردوسی را زیارت کرده، بنابراین دست‌کم بخش‌هایی از شرح‌حال را احتمالاً از اهالی طوس شنیده است. روایت او تأثیری قوی و ماندگار بر گویندگان و نویسندگان بعدی گذاشته و نقشی اساسی در ساخت چهره‌ی فردوسی ایفا کرده است. با این‌حال مانند بسیاری از متون تاریخی کهن، امروزه در اعتبار و سندیت بخش‌هایی از گفته‌های این کتاب چون‌وچرا کرده‌‌اند؛ هرچند کمتر کسی است که تمامیت آن را نفی کند، گو آن‌که این نوشته عاری از افسانه‌پردازی‌ها و شاخ‌وبرگ‌های اغراق‌آمیزی است که در دوره‌های بعدی به فردوسی نسبت‌ داده‌اند. مثلاً در این متن است که برای نخستین‌بار از هجونامه‌ای سخن گفته شده و شش بیت باقی‌مانده‌ی آن آورده شده که فردوسی در وصف سلطان محمود غزنوی سروده است. می‌دانیم که بارها در صحت این ماجرا شک کرده‌اند، اما جلال خالقی‌مطلق در مصاحبه‌اش با علی دهباشی سرودن هجونامه‌ را محتمل می‌داند. با این‌حال فارغ از بحث‌های تخصصی پژوهشگرانِ تاریخ پیرامون چنین موضوعاتی، مهم‌تر (یا دست‌کم به همان اهمیت) شکل‌گیری و سیر تخیل و تصور ایرانیان از فردوسی است که این متن در ساخت آن تأثیری به‌سزا داشته است.

شرح‌حال در صفحات ۷۵ تا ۸۳ این چاپ آمده است: نظامی عروضی، چهارمقاله، تصحیح محمد قزوینی، تصحیح مجدد و شرح دکتر محمد معین، نشر جامی، چاپ نهم، ۱۳۹۱

«استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود، از دیهی که آن دیه را باژ خوانند و از ناحیت طبران است. بزرگ دیهی است و از وی هزار مرد [جنگی] بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت، چنان ‌که به دخل آن ضیاع از امثال خود بی‌نیاز بود و از عقب یک دختر بیش نداشت و شاهنامه به نظم همی کرد و همه امید او آن بود که از صله آن کتاب جهاز آن دختر بسازد. بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد که آن کتاب تمام کرد و الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است، در نامه‌ای که زال همی نویسد بسام نریمان بمازندران، در آن حال که با ارودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد:

یکی نامه فرمود نزدیک سام 

نخست از جهان آفرین یاد کرد 

وزو باد بر سام نیرم درود 

چماننده‌ چرمه هنگام گرد 

فزاینده‌ی باد آوردگاه 

بمردی هنر در هنر ساخته  

سراسر درود و نوید و خرام

که هم داد فرمود و هم داد کرد

خداوند شمشیر و کوپال و خود

چراننده‌ی کرکس اندر نبرد

 فشاننده‌ی خون ز ابر سیاه

سرش از هنر گردن افراخته

من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی‌بینم و در بسیاری از سخن عرب هم. چون فردوسی شاهنامه تمام کرد، نسّاخ او علی دیلم بود و راوی او ابودُلَف، ووشکرده حُیِّ قُتیبه که عامل طوس بود و بجای فردوسی ایادی داشت، نام این هر سه بگوید:

از این نامه از نامداران شهر

نیامد جز احسنتشان بهره‌ام

حُییِّ قُتیبه است از آزادگان

نیم آگه از اصل و فرع خراج

علی دیلم و بودلف راست بهر

بکفت اندر احسنتشان زهره‌ام

که از من نخواهد سخن رایگان

همی غلطم اندر میان دَواج

حُییِّ قُتیبه عامل طوس بود و اینقدر او را واجب داشت و از خراج فرو نهاد، لاجرم نام او تا قیام بماند و پادشاهان همی‌خوانند. پس شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را برگرفت و روی به حضرت نهاد، به غزنین و به پایمردی خواجه‌ی بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد و سلطان محمود از خواجه منّتها داشت، اما خواجه‌ی بزرگ منازعان داشت که پیوسته خاک تخلیط در قدح جاه او همی‌انداختند محمود با آن جماعت تدبیر کرد که فردوسی را چه دهیم؟ گفتند: پنجاه هزار درم و این خود بسیار باشد که او مردی رافضی است و معتزلی‌مذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل کند که او گفت:

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

و بر رفض او این بیت‌ها دلیل است که او گفت: 

حکیم این جهان چو دریا نهاد

چو هفتاد کشتی برو ساخته

میانه یکی خوب کشتی عروس

پیمبر بدو اندرون با علی‌

اگر خُلد خواهی به دیگر سرای‌

گرت زین بد آید گناه منست

برین زادم و هم برین بگذرم

برانگیخته موج ازو تندباد

همه بادبانها برافراخته

بیاراسته همچو چشم خروس

همان اهل بیت نبی و وصی

به نزد نبی و وصی گیر جای

چنین دان و اینراه راه من‌ست

ُیقین دان که خاک پی حیدرم

و سلطان محمود مردی متعصب بود، درو این تخلیط بگرفت (و) مسموع افتاد. درجمله بیست هزار درم به فردوسی رسید به غایت رنجور شد و به گرمابه رفت. و برآمد، فُقاعی بخورد و آن سیم میان حمامی و فُقاعی قسم فرمود. سیاست محمود دانست. به شب از غزنین برفت و به هری به دکان اسماعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانه‌ی او متواری بود تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند. چون فردوسی ایمن شد از هری رو به طوس نهاد و شاهنامه برگرفت و به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند بود و در طبرستان پادشاه او بود و آن خاندانی است بزرگ. نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد. پس محمود را هجا کرد در دیباچه بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت: من این کتاب را از نام محمود به نام تو خواهم کردن که این کتاب همه اخبار و آثار جدان تست. شهریار او را بنواخت و نیکویی‌‌ها فرمود و گفت : یا استاد محمود را بر آن داشتند و کتاب ترا به شرطی عرضه نکردند و ترا تخلیط کردند و دیگر تو مردی شیعیئی و هر که تولی به خاندان پیامبر کند او را دنیاوی به هیچ کاری نرود که ایشان را خود نرفته است. محمود خداوندگار من است، تو شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم و ترا اندک چیزی بدهم .محمود خود ترا خواند و رضای تو طلبد، و رنج چنین کتاب ضایع نماند. و دیگر روز صد هزار درم فرستاد و گفت: هر بیتی به هزار درم خریدم. آن صد بیت به من ده و با محمود دل خوش کن. فردوسی آن بیت‌ها فرستاد. بفرمود تا بشستند. فردوسی نیز سواد بشست و آن هجو مندرس گشت و از آن جمله این شش بیت بماند:

مرا غمز کردند کان پر سخن

اگر مهرشان من حکایت کنم

پرستار زاده نیاید بکار

ازین در سخن چند رانم همی

به نیکی نبد شاه را دستگاه

چو اندر تبارش بزرگی نبود

به مهر نبی و علی شد کهن

چو محمود را صد حمایت کنم

و گر چند باشد پدر شهریار

چو دریا کرانه ندانم همی

و گرنه مرا بر نشاندی به گاه

ندانست نام بزرگان شنود

الحقّ نیکو خدمتی کرد شهریار مر محمود را و محمود از او منّت‌ها داشت. در سنه‌ی اربع عشره و خمسمائه به نیشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت: از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس که او گفت: وقتی محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود، و روی به غزنین نهاده، در راه او مُتمرّدی بود و حصاری استوار داشت و دیگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود. پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید پیش آیی و خدمتی بیاری و بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف بپوشی و بازگردی.

دیگر روز محمود برنشست و خواجه‌ی بزرگ بر دست راست او همی راند که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همی آمد. سلطان با خواجه گفت: چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسی بخواند:

 

اگر جز به کام من آید جواب

من و گرز و میدان و افراسیاب

محمود گفت: این بیت که‌راست که مردی از او همی‌زاید؟ گفت: بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید. محمود گفت: سره کردی که مرا از آن یاد آوردی که من از آن پشیمان شدم. آن آزاد مرد از من محروم بماند. به غزنین مرا یاد ده تا اورا چیزی فرستم.

خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد. سلطان گفت: شصت هزار دینار ابوالقاسم فردوسی را بفرمای. تا به نیل دهند و با شتر سلطانی به توس برند و از او عذر خواهند. خواجه سالها بود تا در این بند بود. آخر آن کار را چون زر بساخت و اشتر گسیل کرد و آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید، از دروازه‌ی رودبار اشتر درمی‌شد و جنازه‌ی فردوسی به دروازه‌ی رَزان بیرون همی‌بردند. در آن حال مذکری بود در طبران تعصب کرد و گفت من رها نکنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود هرچند مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی، او را در آن باغ دفن کردند. امروز هم در آنجاست و من در سنه‌ی عشر و خمسمائه (پانصد و ده) آن خاک را زیارت کردم. گویند از فردوسی دختری ماند سخت یزرگوار، صلت سلطان خواستند که بدو سپارند قبول نکرد و گفت بدان محتاج نیستم. صاحب برید به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه کردند. مثال داد که آن دانشمند از طبران برود بدین فضولی که کرده است و خانمان بگذارد. و آن مال به خواجه ابوبکر اسحق کرّامی دهند تا رباط چاهه که بر سر نشابور و مرو است در حد طوس، عمارت کند. چون مثال به طوس رسید فرمان را امتثال نمودند و عمارت رباط چاهه از آن مال است.»