پنج پاره‌متن کهن درباره‌ی سیل

طراحی لئوناردو داوینچی از امواج دریا، ۱۵۱۷
لئوناردو داوینچی، طوفان بزرگ منظره‌ای با سواره‌نظام را درمی‌نوردد/۱۵۱۷

قصه‌ی سیل سومری۱

به روایت رضا اصلان۲

ترجمه‌ی محمدحسین واقف

 

وقتی که جای آدمیان، خدایان کار می‌کردند و بار می‌بردند، آبراه‌ها را حفر می‌کردند و لایروبی‌شان می‌کردند، مزارع را شخم می‌زدند، بین خودشان شکوه می‌کردند و روی توده‌های خاکی که کنده بودند غر و لند می‌کردند. کار سخت بود و فلاکت بسیار. پس ابزارهایشان را به آتش کشیدند، بیل‌هاشان را به آتش کشیدند. تک‌تکشان و همه‌شان راهی آستان خدای بزرگ اِنلیل۳ ـ راهنمای خدایان ـ شدند.

فریاد زدند «باید این حفاری را پایان دهیم، بار بسیار است. هلاکمان می‌کند! کار سخت است و فلاکت بسیار!»

انلیل با مَمی۴، قابله‌ی خدایان رایزنی کرد. گفت «تو الهه‌ی زِهدانی، میرایی بیافرین که بتواند این یوغ بکشد. بگذار آدمیان بار خدایان را بکشند.»

پس مَمی، به یاری خدای خردمند انکی ۵، هفت مرد و هفت زن آفرید. به آنان بیل و کلنگ داد و آن‌ها را جفت جفت به زمین هدایت کرد تا خدایان را از کارشان خلاص کنند.

ششصد سال و ششصد سال گذشت و زمین زیاده پهناور و آدمیان بس بیشمار شدند. زمین چون گاوی غرّان پرهیاهو بود. و خدایان از این غوغا آشفته شدند.

انلیل فریاد زد «صدای آدمیان بسیار شده است. بی‌خواب شده‌ام.»

مجمع خدایان تشکیل شد و آن‌جا همگی تصمیم گرفتند سیلی بزرگ به راه بی‌اندازند تا بشر را از سطح زمین پاک کند و خدایان سرآخر بتوانند از این غوغا خلاص شوند.

اینک، روی زمین، مرد پرهیزگاری به نام آتراهاسیس۶  زندگی می‌کرد که گوشش به خدای خودش، انکی، باز بود. او با انکی سخن می‌گفت و انکی با او سخن می‌گفت.

در رویایی، انکی نزد آتراهاسیس آمد و صدایش را به گوش او رساند. خدای خردمند انکی هشدار داد «خانه‌ات را خالی کن و کشتی‌ای بساز. همه‌ی دارایی‌ات را رها کن و بذر تمام گیاهان را به کشتی ببر. کشتی‌ات را مدوّر بساز. طولش اندازه‌ی پهنایش باشد. عرشه‌های زبرین و زیرین بساز.»‌

پس آتراهاسیس کشتی‌ای ساخت و از بذر همه‌ی گیاهان بارش کرد. خویشان و دوستانش را سوارش کرد. پرندگانی را که در آسمان پرواز می‌کردند سوارش کرد. احشامی را که در دشت بودند سوارش کرد، وحوشی را که در صحرا بودند سوارش کرد، حیوانات وحشی جلگه‌ها را. جُفت جُفت وارد کشتی شدند. سپس آتراهاسیس هم داخل کشتی شد و در را بست.

وقتی نخستین نور سپیده‌دم تابید، ابر سیاهی از پایه‌ی آسمان برخاست. هر چیز روشنی به تاریکی بدل شد. طوفان چون سپاهی جنگی برخاست. آنزو۷ ، خدای طوفان ـ عقابی با سر شیر ـ آسمان را با پنجه‌هایش چاک داد.

سپس سیل آمد. باد چونان زوزه می‌کشید که گویی گورخری عرعر می‌کند. تاریکی مطلق بود؛ خورشیدی نبود. هیچ آدمی نمی‌توانست یارش را ببیند،‌ از آسمان نمی‌شد هیچ مردمی را تشخیص داد. حتی خدایان هم از این سیل هراسان بودند. آن‌ها به آسمان پس نشستند و همچون سگانی کز کرده کنار دیوار، چندک زدند.

هفت شب و هفت روز سیل و رگبار و طوفان ادامه داشت. طوفان زمین را غرق کرد. جنازه‌ها همچون سنجاقک رودها را پر کردند. وقتی هفتمین روز رسید، طوفان که همچون زائویی تقلا کرده بود، خود فرونشست. دریا آرام گشت و دشتِ سیلابی همچون سقفی مسطح شد. کشتی بر کوه نیموش فرود آمد و آتراهاسیس از آن بیرون شد. کبوتری را رها کرد. کبوتر بازگشت چون جایی برای نشستن نیافت. چلچله‌ای را رها کرد. چلچله بازگشت چون جایی برای نشستن نیافت. کلاغی را رها کرد. کلاغ بازنگشت. پس آتراهاسیس و دوستان و خویشانش و پرندگان آسمان و احشام دشت و وحوش صحرا و حیوانات وحشی جلگه‌ها از کشتی بیرون آمدند. و او آنجا قربانی‌ای کرد برای سپاس از خدایش انکی.

اما وقتی بوی قربانی به مشام انلیل رسید و کشتی را دید، خشمگین شد. باز مجمع الهی را گردآورد. «ما، همه‌مان، با هم سوگندی را پذیرفتیم. هیچ شکلی از زندگی نباید جان به در می‌برد. چطور آدمی‌ای از این مصیبت جان به در برده است؟»

انکی خردمند سخن گفت «مخالفتِ تو را چنین کردم! من بودم که یقین حاصل کردم زندگی برقرار می‌ماند.»

خدایان از کلمات انکی خوار و خفیف شدند. گریستند و پر از ندامت گشتند. مَمی، قابله‌ی خدایان زاری کرد. «چطور توانستم در انجمن خدایان چنین شریرانه سخن بگویم؟ من خود آن‌ها را به دنیا آوردم؛ آن‌ها مردمان منند.‌»‌

پس انلیل و انکی به توافقی رسیدند. «جای سیل، بگذار شیری بیاید و مردمان را بکاهد. جای سیل بگذار گرگی بیاید و مردمان را بکاهد. جای سیل بگذار خشکسالی از کشتزارها بکاهد. بگذار جنگ و طاعون به آدمیان هجوم آورند.»

توافق الهی حاصل شد، انکی پیش کشتی آمد و دست آتراهاسیس را گرفت. دست زنش را هم گرفت. به پیشانی‌هایشان دست کشید و چنین اعلام کرد.

«زین پس، این مرد و این زن همچون ما خدایان خواهند بود.»

 

                                                                                         *****

۱٫ چندین نسخه از افسانه‌ی سیل سومری وجود دارد اما این‌ها اساساً سه نسخه‌اند: قصه‌ی سیل سومری، نوشته به زبان سومری؛ حماسه‌ی آتراهاسیس نوشته به زبان اکدی متعلق به حوالی سال ۱۷۰۰ پیش از میلاد؛ و لوح یازدهم گیلگمش که آن‌هم به اکدی نوشته شده و متعلق به قرن ۱۲ پیش از میلاد است. به این‌ها باید لوح کشتی تازه کشف شده را نیز بی‌افزاییم که به‌گفته‌ی مترجمش، ایروینگ فینکل متعلق به حدود سال ۱۷۵۰ پیش از میلاد است. نسخه‌ی قصه‌ی سیل سومری من آمیخته‌ی دو ترجمه‌ی حماسه‌ی آتراهاسیس ـ اولی (و بهترینش) استفانی دالِی، اسطوره‌هایی از بین‌النهرین؛ دومی پیش ازمیوزها: جنگ ادبیات اکدی به ترجمه‌ی بنجامین آر. فاستر ـ است با کمکی از مواد لوح کشتی، به‌ترجمه‌ی ایروینگ فینکل در کتاب کشتی پیش از نوح: رمزگشایی داستان سیل و به‌علاوه نسخه‌ی بابِلی که در حماسه‌ی گیلگمش تکرار شده است، باز هم به ترجمه‌ی دالِی (با کمی دستکاری ادبی من در متن.)

۲٫ این چند صفحه را از کتاب خدا: تاریخی بشری رضا اصلان نقل کرده‌ام.

۳٫ Enlil

4. Mami

5. Enki

6. Atrahasis

7. Anzu
اتودی از لئوناردو داوینچی، مطالعه‌ی طغیان آب
لئوناردو داوینچی، سیل، ۱۸-۱۵۱۷ میلادی
  • بخشی از لوح یازدهم حماسه‌ی گیلگمش
  • بازسرایی احمد شاملو
 
 گیل‌گمش با او با ئوت‌نه‌پیش‌تیمِ دور سخن می‌گوید:
«-ئوت‌نه‌پیش‌تیم! من در تو می‌نگردم و تو را برتر و پهنه‌ورتر از خویشتن نمی‌یابم. تو چنان به من ماننده‌ای که پدری به فرزند خویش، تو را و مرا در آفرینش ما اختلافی نیست: تو نیز آدمیی چون منی، به جز آن که من آفرینه‌یی آسودگی ناپذیرم. مرا از برای نبرد آفریده‌اند و تو از نبرد رو برگردانیده به پشتِ خویش برآسوده‌ای… چگونه است که خدایان تو را به جرگه‌ی خود در آورده اند؟ چگونه است که تو زندگی را باز جسته دریافته‌ای؟»
 
ئوت‌نه‌تیم  با او با گیل‌گمش می‌گوید: 
«- گیل‌گمش! می‌خواهم حقیقتی را با تو در میان گذارم. می‌خواهم از رازهای خدایان با تو حکایتی کنم…شوری‌پک را تو خود نیک می‌دانی که شهری‌ست کهن، و خدایان را از دیرباز در او به مهر نظر بود تا آن که سرانجام، خدایان مهر از او بازگرفتند و بر آن شدند تا توفانی سهمگین به پا دارند… پس‌، ئه‌آ که هم در آن کنکاش حاضر بود-خدای لجه‌های ژرف – از قراری که خدایان نهادند با کومه‌ی بوریایی من حکایت کرد. و ئه‌آ با او ، با کومه‌ی بوریایی من چنین گفت:
«- ای کومه‌ی بوریایی! ای دیوار ای دیوار! ای کومه‌ی بوریایی بشنو! ای دیوار آوازِ دهانِ مرا بشنو! ای از مردم شوری‌پک، ای ئوت‌نه‌پیش‌تیم پسر اوبه ره‌توتو! از چوب خانه‌یی بساز و آن خانه را بر بالای یک کشتی بساز. بگذار تا خواسته و دارایی تو برود، در پی زندگی باش…خواسته و داشته را رها کن، زندگی را برهان…پس، از هرگونه نطفه‌یی به کشتی اندر بگذار. و درازا و پهنای کشتی را به اندازه بساز. و کشتی را هم در این ساعت بساز. و آن را به دریای آب شیرین یله کن و مر آن را طاقی بساز!»
 
«من آوازِ دهانِ او را بشنیدم. و آن همه را دریافتم. و به ئه‌آ ، با خداوندِ خویش چنین گفتم: 
«- ای خداوند! به هر آنچه در خواه توست گردن می‌نهم با حرمتی که مر تو را درخور است… اما با من بگوی تا از آن با مردمِ شهر و با سالدیدگان ایشان چه می‌بایدم گفت؟»
 
پس ئه‌‌آ دهان گشود و با من، با بنده‌ی خویش چنین گفت:
«-تو ای زاده‌ی آدمی! تو می باید بدیشان چنین بگویی: ئن‌لیل، خدای بزرگ نظر از من بازگرفته باری در من به مهربانی نظاره نمی‌کند. این است که می‌خواهم تا از دیار شما رخت به سرزمین دیگر کشم. سرزمین ئن‌لیل را دیگر نمی‌خواهم که ببینم، می‌خواهم که به جانب دریای آبِ شیرین روم و در کنار ئه‌آ فرود آیم: خدایی که به مهر در من نظر می‌کند. ئن‌لیل اما شمایان را نعمت و مالی بسیار به نصیب خواهد داد و برکت خود را همراه نعمت و مال شما خواهد کرد.»
«- پس، چندان که نخستین سپیده‌ی صبح درخشید ابزار کار خویش فراهم آوردم. چوب و قیر گرد کردم. کشتی را طرحی کشیدم. از کسان خود، توانایان و ناتوایان همه را به کار گرفتم تا به ماه شَمَشِ بزرگ کار کشتی سراسر پرداخته آمد. از خواسته و داشته هر آنچه مرا بود به کشتی اندر بردم. از سیم و زر همه را به کشتی اندر بردم. و نطفه‌ی جانوران را همه به کشتی اندر بردم. خویشان و کسان خویش همگان را به کشتی اندر بردم. چارپایان را از خرد و بزرگ به کشتی اندر بردم. کارْاستادان را از همه هنری و همه حرفه‌یی به کشتی اندر بردم و در فراز کردم؛ چرا که خداوند من ئه‌آ مرا زمانی معین کرده با من بنده‌ی خویش چنین گفته بود:
«-به گاهِ شام، که خدایان ظلمت تندبادی گران فرو فرستند به کشتی اندر شو و در فراز کن!»
«پس آن زمان فرارسید. اددِ توانا بارشی هول‌انگیز فرو فرستاد. من در آسمان نگریستم، که در او نگریستن سخت هراس‌آور بود. پس به کشتی درآمده در فراز کردم. و کشتی عظیم را سکان به ناخدا سپردم.
«چندان که نخستین سپیده‌ی صبح بردمید ابرهای سیاه برآمد به پر و بال زاغان ماننده-روان‌های پلید، خشمِ خویش فرو می‌ریختند روشنایی‌ها همه به تاریکی‌ها مبدل آمده بود. بادهای سخت می‌وزید و آب‌ها به خروش اندر شده بود. آب‌ها تا کوهپایه برآمد و آب‌ها از آدمیان برگذشت. خدایان‌، خود از توفان به هراس اندر شده بگریختند. و خدایان به کوهساران ئه‌نو بگریختند. و خدایان در فراز جای کوه چنان چون سگان بر خود خمیدند و ایشتر چنان چون زنان پادرزای خروش می‌کرد و آوازِ دل‌انگیزِ دهانش به زنگ و مویه بَدَل شده بود و فریاد بر می‌کرد: 
«-آنک! سرزمین خوشِ پیشین لای و گل شده چرا که من خود در کنکاش خدایان رایی به ناصواب زدم. دریغا! چگونه توانستم به مجلس خدایان اندر، فرمانی چنین هراس‌انگیز برانم! به نابودی مردم خویش، دریغا، چگونه حکم توانستم داد! آنک، تا سیلابِ گران چگونه چون هجوم درهم شکسته‌ی جنگیان، ایشان را با خویش همی کشانَد!… آیا آدمیان را هم بدین خاطر به زاد و ولد واداشتم تا دریا را اینگونه چون تخمه‌ی ماهیان بینبارند؟»
«و خدایان همه با او می‌گریند. خدایان بر فرازْجای کوه بنشسته‌اند. آنان بر خود خمیده می‌گریند. رنجِ دردْ لب‌های ایشان بردوخته.
«شش روز و شب باران همی خروشید. شش روز و شب جوبارها می‌خروشید به روز هفتم توفان را کاستی پدید آمد. خاموشی‌یی پدید آمد هم بدان سان که پس از نبردی. – دریا آرامشی یافت و توفان از پای در شست. من به هوا درنگریستم، و آرامشی در هوا پدید آمده بود. همه آدمیان به گِل مبدل شده بودند و پهنه‌ی زمین به ویرانه‌یی بدل شده بود.
«پس من دریچه‌یی را برگشودم و روشنایی بر چهره‌ی من بتافت…من بر زمین افتادم. بر زمین نشستم و نگریستم…من می‌گریم و اشک‌های من بر گونه‌ی من جاری‌ست. یکی به ویرانه‌ی پهنه‌ور دیدم که پر از آب بود. به آواز بلند خروش برکشیدم که ای وای مردمان همه بمرده‌اند! 
«پس چندان که دوازده ساعت دوتایی برگذشت جزیره‌یی از آب سر برون کرد.»
«کشتی به جانب نیس‌سیر می‌راند. پس کشتی به خاک گرفت و بر کوه نیس‌سیر استوار بنشست. 
«شش روز کوه کشتی را بداشت و آن را بی هیچ جنبشی بداشت.»
به روز هفتم کبوتری بیرون کشتی بداشتم و او را رها کردم. کبوتر پر کشید و برفت و باز آمد چرا که جای آسایشی نیافته بود. 
«پس زاغی بیرون بداشتم و او را رها کردم.زاغ پر کشید و برفت. آب را دید که فرو می‌نشیند پس زمین را بخراشید و فریادی برآورد، دانه خورد و باز نه‌آمد.
«پس من همه پرندگان را در بادی که از چار جانب می‌وزید پرواز دادم بره‌یی قربان کردم و از فرازْجای کوه به شکرانه گندم برافشاندم و سدر و مورد بسوختم… بوی خوش به مشام خدایان رسید و ایشان را آن بوی خوش پسندیده بود. پس خدایان چنان چون مگسان بر قربانی فرود آمدند.
«چون خاتون خدایان دررسید گوهری را که ئه‌نو خدای آسمان از برای او ساخته بود بالا گرفت. پس او با خدایان چنین گفت: 
«-ای تمامی خدایان! هم بدین راستی که گوهر گردن‌آویز خود را از یاد نمی‌برم بر آن سرم که هرگز این روزها از خاطر بازنگذارم و آن همه را در تمامی روزگاران آینده به خاطر اندر بدارم!… به جز ئن‌لیل که نباید بر قربانی فرودآید خدایان همه می‌باید که بر قربانی به زیر آیند … چراکه ئن‌لیل بی‌آن که اندیشه کند توفان بزرگ را برانگیخت و آدمیزادگان مرا همه بر قضای فنا درسپرد.»
«مگر ئن‌لیل از آنجای می‌گذشت. کشتی را بدید خشم در او پدید آمد و بانگ بر خدایان زد: «کدام است آن زنده که جان از توفان به در برده است؟ می‌بایست تا هیچ آدمیزاده را از بلای من خلاص نباشد!»
«پس نی‌نیب، پرخاشگر خدایان به سخن دهان گشوده با خدای سرزمین‌ها و دیاران، با او، چنین گفت: به جز ئه‌آ کیست که کار از سرِ فرزانگی کند؟ … اوست که به هر چیز داناست و از دانایی‌ها سرشار است.»
«پس ئه‌آ خدای ژرفاهای آب به سخن دهان گشود  و با ئن‌لیل چنین گفت:
«-ای خدای زبردست! تو ای زورمند! چگونه توانی توفانی چنین پدید آری بی‌آن که یک دم بر آن اندیشه کنی؟…آن که گناهی می‌کند بگذار تا از گناهِ خویش کیفری بیند اما بر آن باش تا همگان را نابوده نسازی. بَدان و بدکاران را کیفری بده اما زنهار تا همگان را به توفان بلا درنپیچی! – هم در جای توفان که پدید آوردی شیری توانستی فرستاد تا از آدمیان بکاهد. هم در جای توفانکه برانگیختی گرگی یله توانستی کرد تا مردمان را بکاهد. هم در جای توفان که فرو فرستادی سالخشکی پدید توانستی کرد تا سرزمین‌ها و دیاران را فروتن کند. هم در جای توفان که پدیدار کردی ئه‌را خدای طاعون را به زمین توانستی فرستاد و این خود نیکوتر از آن بود…من رازِ خدایان را باز نگشودم به آن کس که فرزانه‌تر از همگان بود نقش خوابی نمودم تا خود از این راه اراده ی خدایان را باز داند…اکنون با او به خیر باش! »
 
«آنگاه خدای دیاران و خاک به کشتی فراز آمد. دستان مرا بگرفت و مرا و جفتِ مرا به خشکی برد. پس جفتِ مرا به زانو در کنارِ من بنشانید و خود پیش روی ما رو در روی ما بنشست و به تبرک و تعمید دست بر سر ما نهاد: «- ئوت‌نه‌پیش‌تیم تا به زمان امروز آدمیزاده‌یی میرا بود. اکنون می‌باید تا ئوت‌نه‌پیش‌تیم و جفت او همتای ما باشند. ئوت‌نه‌پیش‌تیم باید تا دوردست ها منزل کند. ئوت‌نه‌پیش‌تیم می‌باید تا دور، برکنار دریا، آنجا که رودبارها به دریا می ریزند منزل کند.»
« پس چنین شد که خدایان، مرا به دور فرستادند، مرا به دریابار سرمنزل دادند…ای گیل گمش! اکنون از خدایان کیست که بر تو رحمت کرده و تو را به جرگه‌ی خدایان اندر درآورد تا زندگی‌یی را که در جست‌وجوی آنی بیابی؟ ای گیل‌گمش می باید بکوشی تا شش روز و شش شب بنخسبی!»

 

Leonardo da Vinci, a deluge, 1517-18
لئوناردو داوینچی، سیل، ۱۸-۱۵۱۷ میلادی

سیل رُها
نیماجمالی

متنِ زیر ترجمه‌ی قسمتی از وقایعنامه‌ی رُها است و حکایتِ سیلی است که در آبانِ سالِ ۲۰۱ میلادی، در زمانِ حکومتِ ابگرِ دهم، شهر را ویران کرده و کسانی را کشته است. متن یکی از قدیمی‌ترین نمونه‌های متونِ سریانی است. منتها الان بیش از جنبه زبان‌شناختی یا تاریخی‌اش، جزئیات روایت برای من مهم است. این که چطور شد که سیل آمد و چه کردند که باز چنین نشود. متن را از سریانی ترجمه کرده‌ام و آن را با ترجمه‌ی انگلیسی سیگال در Segal, J. B. Edessa ‘the Blessed City’. Oxford: Clarendon Press, 1970, pp.24-5. تطبیق داده‌ام. اصل متن سریانی از اینجاست:
Muraoka, T., Classical Syriac: a Basic Grammar with a Chrestomathy. Wiesbaden: Harrassowitz, 2005

به سال پانصد و سیزده از مُلکِ سوروس، به دورِ مُلکِ مَلِک اَبْگُر ابنِ ملک مَعنو، به ماهِ تشرین اخری، سرچشمه‌های آب که از ایوانِ (:کاخ) بزرگِ ملک ابگرِ بزرگ بیرون می‌رفت شدت یافتند و بالا آمدند آنچنان که پیشتر هم معمول بود و پر شدند و از هر جانب جاری شدند و حیاط و جلوخوان و خانه‌های شاهی از آب پر شدند و چون خداوندگارمان، ملک ابگر، این بدید به امنِ تپه‌ای فراز شد که ورای ایوانش بود آنجا که کارگزارانِ مُلک ماوا و سکنا داشتند. چون حکیمان می‌اندیشیدند که با حجمِ آب که هر دم می‌افزود چه کنند، اتفاق را بارانی بزرگ و سنگین به شب آمد و [نهرِ] دیصان پیش آمد آنگاه که نه روزش بود، نه ماهش. آبهای بیرونِ [شهر] آمدند و به دریچه‌ها که با اوراقِ آهنینِ بزرگ بسته و به میله‌های آهنین مستحکم کرده بودند برخوردند و چون منفذی از برای آبها نبود، دریاچه‌ای بزرگ پشتِ باروی شهر پیدا آمد و آبها از بینِ دیواره‌های بارو به شهر فروریخت. پس ملک ابگر به برجی بلند ایستاد که برجِ پارسیانش می‌خوانند و به مشعلهای آتش آب را دید و فرمود که دروازه‌ها و هشت دریچه‌ی باروی شرقیِ شهر را، آنجا که رودخانه بیرون می‌شد، بگشایند و آب به درونِ شهر آمد و ایوانِ بزرگ و زیبای خداوندگارمان ملک ابگر را بکند و هرچه که پیش خود یافت برگرفت. بناهای جلیل و زیبای شهر، هرچه نزدیک نهر، از جانبِ جنوب و غربش و نیز معبدِ کلیسای مسیحیان را ویران کرد و در این واقعه، بیش از دو هزار آدمی مردند. بیشترشان به شب خفته بودند که ناگهان آب بر ایشان آمد و خفه شدند. چون شهر از صدای ناله‌ها مملو شد و چون ملک ابگر این صدمتی که شد بدید فرمود که همه‌ی آن صنعتگرانِ شهر دکاکین خود را از جانبِ نهر دورتر برند و کس دکانی از برای خویش به جانبِ نهر نسازد و به حکمتِ مساحان و خبرگان دکاکین را به قاعده‌ی عرضِ نهر دور نهادند و بر معیار قدیم افزودند که هرچند که [آب] بسیار و شدید باشد، عرضِ نهر از برایش تنگ نیاید که [نهر] آب را از ملتقای بیست و پنج جریان از هر جانب می‌گیرد. ملک ابگر فرمود که همه‌ی آن کسان که شب را به جلوخوانها می‌گذرانند و به جانبِ نهر کار می‌کنند، از ماهِ تشرین قدم (آذر) تا نیسان (فروردین)، شب را به دکاکینشان نسپَرَند مگر شبگردان که شهر را می‌پایند، پنج از ایشان، همه‌ی زمستان، شب را به بارو سپرند، فراز آنجا که آب به شهر اندر می‌آید و چون دریافتند به شب و صدای آبهای بیرونِ [شهر] را شنیدند که به شهر داخل می‌شوند، و هر کس که آن صدا را بشنود و مهمل بگذارد و بیرون نیاید که «الحذر آب» به اهمال محکوم شود که فرمانِ مَلک را شکسته و این فرمان برقرار گشت از این زمان که چنین شد تا ابدالاباد. پس خداوندگارمان، ملک ابگر، فرمان داد که از برای سکونت ملوکانه کاخِ زمستانی بسازند در بت تَوْرا که همه‌ی زمستان را در آن بگذراند و به تابستان به ایوانِ نوی که از برایش در سرچشمه ساخته‌اند فروآید و نیز بزرگانش از برای سکونتِ خود ابنیه‌ای ساختند به محله‌‌ای که از برای شاه بود، به سوقِ علیا که بیت سَحَر خوانده می‌شود. از برای آنکه آرامشِ قدیمِ شهر برقرار شود، ملک ابگر فرمود که خراجِ معوقه‌ی اهل شهر و آنها که در دیه‌ها و مزارع ساکنند برداشته شود و خراجِ ایشان تا پنج سال، آنگاه که شهر به نفوس غنی و به ابنیه مزین شود موقوف شود.

 
The Flood, 1717 by Mattia Bortoloni (1695-1750) سیل، اثر ماتیا برتولونی
ماتیا برتولونی، سیل، ۱۷۱۷ میلادی

طوفان نوح به روایت عهد عتیق

ترجمه‌ی قدیم

 

کتاب «پیدایش»/ فصل ششم

(۵) و خداوند دید که‌ شرارت‌ انسان‌ در زمین‌ بسیار است‌، و هر تصور از خیال‌های‌ دل‌ وی‌ دائماً محض‌ شرارت‌ است‌. (۶) و خداوند پشیمان‌ شد که‌ انسان‌ را بر زمیـن‌ ساخته‌ بود، و در دل‌ خود محزون‌ گشت‌. (۷) و خداوند گفـت‌: «انسـان‌ را که‌ آفریـده‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو سازم‌، انسان‌ و بهایم‌ و حشرات‌ و پرندگان‌ هوا را، چون‌که‌ متأسف‌ شدم‌ از ساختن‌ ایشـان‌. (۸) اما نـوح‌ در نظـر خداوند التفـات‌ یافـت‌. (۹) این‌ است‌ پیدایش‌ نوح‌. نوح‌ مردی‌ عادل‌ بود، و در عصر خود کامل‌. و نوح‌ با خدا راه‌ می‌رفت‌. (۱۰) و نوح‌ سه‌ پسر آورد: سام‌ و حام‌ و یافث‌. (۱۱) و زمین‌ نیز به‌ نظر خدا فاسد گردیده‌ و زمین‌ از ظلم‌ پرشده‌ بود. (۱۲) و خدا زمین‌ را دید که‌ اینک‌ فاسد شده‌ است‌، زیرا که‌ تمامی‌ بشر راه‌ خود را بر زمین‌ فاسد کرده‌ بودند. (۱۳) و خدا به‌ نوح‌ گفت‌: «انتهای‌ تمامی‌ بشر به‌ حضورم‌ رسیده‌ است‌، زیرا که‌ زمین‌ به سبب‌ ایشان‌ پر از ظلم‌ شده‌ است‌. و اینک‌ من‌ ایشان‌ را با زمین‌ هلاک‌ خواهم‌ ساخت‌.  (۱۴) پس‌ برای‌ خود کشتی‌ای‌ از چوب‌ کوفر بساز، و حُجَرات‌ در کشتی‌ بنا کن‌ و درون‌ و بیرونش‌ را به‌ قیر بیندا. (۱۵) و آن‌ را بدین‌ ترکیب‌ بساز که‌ طول‌ کشتی‌ سیصد ذراع‌ باشد، و عرضش‌ پنجاه‌ ذراع‌ و ارتفاع‌ آن‌ سی‌ ذراع‌. (۱۶) و روشنی‌ای‌ برای‌ کشتی‌ بساز و آن‌ را به‌ ذراعی‌ از بالا تمام‌ کن‌. و درِ کشتی‌ را در جنب‌ آن‌ بگذار، و طبقات‌ تحتانی‌ و وسطی‌ و فوقانی‌ بساز. (۱۷) زیرا اینک‌ من‌ طوفان‌ آب‌ را بر زمین‌ می‌آورم‌ تا هر جسدی‌ را که‌ روح‌ حیات‌ در آن‌ باشد، از زیر آسمان‌ هلاک‌ گردانم‌. و هر چه‌ بر زمین‌ است‌، خواهد مرد.  (۱۸) لکن‌ عهد خود را با تو استوار می‌سازم‌، و به‌ کشتی‌ در خواهی‌ آمد، تو و پسرانت‌ و زوجه‌ات‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو. (۱۹) و از جمیع‌ حیوانات‌، از هر ذی‌جسدی‌، جفتی‌ از همه‌ به‌ کشتی‌ در خواهی‌ آورد، تا با خویشتن‌ زنده‌ نگاه‌ داری‌، نر و ماده‌ باشند. (۲۰) از پرندگان‌ به‌ اجناس‌ آن‌ها، و از بهایـم‌ به‌ اجنـاس‌ آن‌ها، و از همۀ حشـرات‌ زمین‌ به‌ اجناس‌ آن‌ها، دودو از همه‌ نزد تو آینـد تا زنـده‌ نگاه‌ داری‌. (۲۱) و از هـر آذوقه‌ای‌ که‌ خورده‌ شـود، بگیر و نـزد خود ذخیـره‌ نما تا برای‌ تو و آن‌ها خوراک‌ باشد.» (۲۲) پس‌ نوح‌ چنین‌ کرد و به‌ هرچـه‌ خـدا او را امر فرمـود، عمل‌ نمـود. 

 

-فصل هفتم

 (۱) و خداوند به‌ نوح‌ گفت‌: «تو و تمامی‌ اهل خانه‌ات‌ به‌ کشتی‌ در آیید، زیرا تو را در این‌ عصر به‌ حضور خود عادل‌ دیدم‌. (۲) و از همۀ بهایم‌ پاک‌، هفت‌ هفت‌، نر و ماده‌ با خود بگیر، و از بهایم‌ ناپاک‌، دودو، نر و ماده‌، (۳) و از پرندگان‌ آسمان‌ نیز هفت‌ هفت‌، نر و ماده‌ را، تا نسلی‌ بر روی‌ تمام‌ زمین‌ نگاه‌ داری‌. (۴) زیرا که‌ من‌ بعد از هفت‌ روز دیگر، چهل‌ روز و چهل‌ شب‌ باران‌ می‌بارانم‌، و هر موجودی‌ را که‌ ساخته‌ام‌، از روی‌ زمین‌ محو می‌سازم‌.» (۵) پس‌ نوح‌ موافق‌ آنچه‌ خداوند او را امر فرموده‌ بود، عمل‌ نمود. (۶) و نوح‌ ششصد ساله‌ بود، چون‌ طوفان‌ آب‌ بر زمین‌ آمد. (۷) و نوح‌ و پسرانش‌ و زنش‌ و زنان‌ پسرانش‌ با وی‌ از آب‌ طوفان‌ به‌ کشتی‌ در آمدند. (۸) از بهایم‌ پاک‌ و از بهایم‌ ناپاک‌، و از پرندگان‌ و از همۀ حشرات‌ زمین‌، (۹) دودو، نر و ماده‌، نزد نوح‌ به‌ کشتی‌ در آمدند، چنانکه‌ خدا نوح‌ را امر کرده‌ بود. (۱۰) و واقع‌ شد بعد از هفت‌ روز که‌ آب‌ طوفان‌ بر زمین‌ آمد. (۱۱) و در سال‌ ششصد از زندگانی‌ نوح‌، در روز هفدهم‌ از ماه‌ دوم‌، در همان‌ روز جمیع‌ چشمه‌های‌ لجۀ عظیم‌ شکافته‌ شد، و روزنهای‌ آسمان‌ گشوده‌. (۱۲) و باران‌، چهل‌ روز و چهل‌ شب‌ بر روی‌ زمین‌ می‌بارید. (۱۳) در همان‌ روز نوح‌ و پسرانش‌، سام‌ و حام‌ و یافث‌، و زوجۀ نوح‌ و سه‌ زوجۀ پسرانش‌، با ایشان‌ داخل‌ کشتی‌ شدند. (۱۴) ایشان‌ و همۀ حیوانات‌ به‌ اجناس‌ آن‌ها، و همۀ بهایم‌ به‌ اجناس‌ آن‌ها، و همۀ حشراتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند به‌ اجناس‌ آن‌ها، و همۀ پرندگان‌ به‌اجناس‌ آن‌ها، همۀ مرغان‌ و همۀ بالداران‌. (۱۵) دودو از هر ذی‌ جسدی‌ که‌ روح‌ حیات‌ دارد، نزد نوح‌ به‌ کشتی‌ در آمدند. (۱۶) و آن‌هایی‌ که‌ آمدند نر و ماده‌ از هر ذی‌جسد آمدند، چنان‌که‌ خدا وی‌ را امر فرموده‌ بود. و خداوند در را از عقب‌ او بست‌. (۱۷) و طوفان‌ چهل‌ روز بر زمین‌ می‌آمد، و آب‌ همی‌ افزود و کشتی‌ را برداشت‌ که‌ از زمین‌ بلند شد. (۱۸) و آب‌ غلبه‌ یافته‌، بر زمین‌ همی‌ افزود، و کشتی‌ بر سطح‌ آب‌ می‌رفت‌. (۱۹) و آب‌ بر زمین‌ زیاد و زیاد غلبه‌ یافت‌، تا آن‌که‌ همۀ کوه‌های‌ بلند که‌ زیر تمامی‌ آسمان‌ها بود، مستور شد. (۲۰) پانزده‌ ذراع‌ بالاتر، آب‌ غلبه‌ یافت‌ و کوهها مستور گردید. (۲۱) و هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ حرکت‌ می‌کرد، از پرندگان‌ و بهایم‌ و حیوانات‌ و کل‌ حشرات‌ خزندۀ بر زمین‌، و جمیع‌ آدمیان‌، مردند. (۲۲) هرکه‌ دم‌ روح‌ حیات‌ در بینی‌ او بود، از هر که‌ در خشکی‌ بود، مرد. (۲۳) و خدا محو کرد هر موجودی‌ را که‌ بر روی‌ زمین‌ بود، از آدمیان‌ و بهایم‌ و حشرات‌ و پرندگان‌ آسمان‌، پس‌ از زمین‌ محو شدند. و نوح‌ با آن‌چه‌ همراه‌ وی‌ در کشتی‌ بود فقط باقی‌ ماند. (۲۴) و آب‌ بر زمین‌ صد و پنجاه‌ روز غلبه‌ می‌یافت‌.

 

-فصل هشتم 

(۱) و خدا نوح‌ و همۀ حیوانات‌ و همۀ بهایمی‌ را که‌ با وی‌ در کشتی‌ بودند، بیاد آورد. و خدا بادی‌ بر زمین‌ وزانید و آب‌ ساکن‌ گردید. (۲) و چشمه‌های‌ لجه‌ و روزن‌های‌ آسمان‌ بسته‌ شد، و باران‌ از آسمان‌ باز ایستاد. (۳) و آب‌ رفته‌رفته‌ از روی‌ زمین‌ برگشت‌. و بعد از انقضای‌ صد و پنجاه‌ روز، آب‌ کم‌ شد، (۴) و روز هفدهم‌ از ماه‌ هفتم‌، کشتی‌ بر کوه‌های‌ آرارات‌ قرار گرفت‌. (۵) و تا ماه‌ دهم‌، آب‌ رفته‌رفته‌ کمتر می‌شد، و در روز اول‌ از ماه‌ دهم‌، قله‌های‌ کوه‌ها ظاهر گردید. (۶) و  واقع‌ شد بعد از چهل‌ روز که‌ نوح‌ دریچۀکشتی‌ را که‌ ساخته‌ بود، باز کرد. (۷) و زاغ‌ را رها کرد. او بیرون‌ رفته‌، در تردد می‌بود تا آب‌ از زمین‌ خشک‌ شد. (۸) پس‌ کبوتر را از نزد خود رها کرد تا ببیند که‌ آیا آب‌ از روی‌ زمین‌ کم‌ شده‌ است‌.  (۹) اما کبوتر چون‌ نشیمنی‌ برای‌ کف‌ پای‌ خود نیافت‌، زیرا که‌ آب‌ در تمام‌ روی‌ زمین‌ بود، نزد وی‌ به‌ کشتی‌ برگشت‌. پس‌ دست‌ خود را دراز کرد و آن‌ را گرفته‌ نزد خود به‌ کشتی‌ در آورد. (۱۰) و هفت‌ روز دیگر نیز درنگ‌ کرده‌، باز کبوتر را از کشتی‌ رها کرد. (۱۱) و در وقت‌ عصر، کبوتر نزد وی‌ برگشت‌، و اینک‌ برگ‌ زیتون‌ تازه‌ در منقار وی‌ است‌. پس‌ نوح‌ دانست‌ که‌ آب‌ از روی‌ زمین‌ کم‌ شده‌ است‌. (۱۲) و هفت‌ روز دیگر نیز توقف‌ نموده‌، کبوتر را رها کرد، و او دیگر نزد وی‌ برنگشت‌. (۱۳) و در سال‌ ششصد و یکم‌ در روز اول‌ از ماه‌ اول‌، آب‌ از روی‌ زمین‌ خشک‌ شد. پس‌ نوح‌ پوشش‌ کشتی‌ را برداشته‌، نگریست‌، و اینک‌ روی‌ زمین‌ خشک‌ بود. (۱۴) و در روز بیست‌ و هفتم‌ از ماه‌ دوم‌، زمین‌ خشک‌ شد. (۱۵) آنگاه‌ خدا نوح‌ را مخاطب‌ ساخته‌، گفت‌: (۱۶) «از کشتی‌ بیرون‌ شو، تو و زوجه‌ات‌ و پسرانت‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو. (۱۷) و همۀ حیواناتی‌ را که‌ نزد خود داری‌، هر ذی‌جسدی‌ را از پرندگان‌ و بهایم‌ و کل‌ حشرات‌ خزندۀ بر زمین‌، با خود بیرون‌ آور، تا بر زمین‌ منتشر شده‌، در جهان‌ بارور و کثیر شوند.» (۱۸) پس‌ نوح‌ و پسران‌ او و زنش‌ و زنان‌ پسرانش‌، با وی‌ بیرون‌ آمدند. (۱۹) و همۀ حیوانات‌ و همۀ حشرات‌ و همۀ پرندگان‌، و هر چه‌ بر زمین‌ حرکت‌ می‌کند، به‌ اجناس‌ آنها، از کشتی‌ به‌ در شدند. (۲۰) و نوح‌ مذبحی‌ برای‌ خداوند بنا کرد، و از هر بهیمۀ پاک‌ و از هر پرندۀ پاک‌ گرفته‌، قربانی‌های‌ سوختنی‌ بر مذبح‌ گذرانید. (۲۱) و خداوند بوی‌ خوش‌ بویید و خداوند در دل‌ خود گفت‌: «بعد از این‌ دیگر زمین‌ را بسبب‌ انسان‌ لعنت‌ نکنم‌، زیرا که‌ خیال‌ دل‌ انسان‌ از طفولیت‌ بد است‌، و بار دیگر همۀ حیوانات‌ را هلاک‌ نکنم‌، چنانکه‌ کردم. (۲۲) مادامی‌ که‌ جهان‌ باقی‌ است‌، زرع‌ و حصاد، و سرما و گرما، و زمستان‌ و تابستان‌، و روز و شب‌ موقوف‌ نخواهد شد.»

 

-فصل نهم

(۱) و خدا، نوح‌ و پسرانش‌ را برکت‌ داده‌، بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید. (۲) و خوف‌ شما و هیبت‌ شما بر همۀ حیوانات‌ زمین‌ و بر همۀ پرندگان‌ آسمان‌، و بر هر چه‌ بر زمین‌ می‌خزد، و بر همۀ ماهیان‌ دریا خواهد بود؛ به‌ دست‌ شما تسلیم‌ شده‌اند. (۳) و هر جنبنده‌ای‌ که‌ زندگی‌ دارد، برای‌ شما طعام‌ باشد. همه‌ را چون‌ علف‌ سبز به‌ شما دادم‌، (۴) مگر گوشت‌ را با جانش‌ که‌ خون‌ او باشد، مخورید. (۵) و هر آینه‌ انتقام‌ خون‌ شما را برای‌ جان‌ شما خواهم‌ گرفت‌. از دست‌ هر حیوان‌ آن‌ را خواهم‌ گرفت‌. و از دست‌ انسان‌، انتقام‌ جان‌ انسان‌ را از دست‌ برادرش‌ خواهم‌ گرفت‌. (۶) هر که‌ خون‌ انسان‌ ریزد، خون‌ وی‌ به‌ دست‌ انسان‌ ریخته‌ شود، زیرا خدا انسان‌ را به‌ صورت‌ خود ساخت‌. (۷) و شما بارور و کثیر شوید، و در زمین‌ منتشر شده‌، در آن‌ بیفزایید.» (۸) و خدا نوح‌ و پسرانش‌ را با وی‌ خطاب‌ کرده‌، گفت‌: (۹) «اینک‌ من‌ عهد خود را با شما و بعد از شما با ذریت‌ شما استوار سازم‌، (۱۰) و با همۀ جانورانی‌ که‌ با شما باشند، از پرندگان‌ و بهایم‌ وهمۀ حیوانات‌ زمین‌ با شما، با هر چه‌ از کشتی‌ بیرون‌ آمد، حتی‌ جمیع‌ حیوانات‌ زمین‌. (۱۱) عهد خود را با شما استوار می‌گردانم‌ که‌ بار دیگر هر ذی‌جسد از آب‌ طوفان‌ هلاک‌ نشود، و طوفان‌ بعد از این‌ نباشد تا زمین‌ را خراب‌ کند.» (۱۲) و خدا گفت‌: «اینست‌ نشان‌ عهدی‌ که‌ من‌ می‌بندم‌، در میان‌ خود و شما، و همۀ جانورانی‌ که‌ با شما باشند، نسلاً بعد نسل‌ تا به‌ ابد: (۱۳) قوس‌ خود را در ابر می‌گذارم‌، و نشان‌ آن‌ عهدی‌ که‌ در میان‌ من‌ و جهان‌ است‌، خواهد بود. (۱۴) و هنگامی‌ که‌ ابر را بالای‌ زمین‌ گسترانم‌، و قوس‌ در ابر ظاهر شود، (۱۵) آنگاه‌ عهد خود را که‌ در میان‌ من‌ و شما و همۀ جانوران‌ ذی‌جسد می‌باشد، بیاد خواهم‌ آورد. و آب‌ طوفان‌ دیگر نخواهد بود تا هر ذی‌جسدی‌ را هلاک‌ کند. (۱۶) و قوس‌ در ابر خواهد بود، و آن‌ را خواهم‌ نگریست‌ تا بیاد آورم‌ آن‌ عهد جاودانی‌ را که‌ در میان‌ خدا و همۀ جانوران‌ است‌، از هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ است‌.» (۱۷) و خدا به‌ نوح‌ گفت‌: «این‌ است‌ نشان‌ عهدی‌ که‌ استوار ساختم‌ در میان‌ خود و هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ است‌.» 

 
Miniature from Hafiz-i Abru’s Majma al-tawarikh. “Noah’s Ark” Iran, between 1405 - 1447(1)
برگی از مجمع‌التواریخ حافظ ابرو، طوفان نوح

قصه‌ی نوح از تفسیر سورآبادی

 

[قصه‌ی نوح۱ ]

اما قصص این سورت بسیارست در اثنای ترجمه و دیگر مواضع درج شود، و قصه‌ی نوح اینستا درین سورت «وَ لَقَد أرسَلنا نُوحاً إلَی قَومِهِ »۲بدرستی که بفرستادیم نوح را بقوم لو. گفته اند گروه او همه را بدعای او هلاک کرد، و گفته اند گروه او عرب بوده‌اند، و طوفان تا بعقبه‌ی حُلوان بیش نبوده. از پیغامبران نخست نوح را یاد کرد هرچند پیش او رسولان بودند چون آدم و شیث و ادریس لکن اوَّل ناسخ شریعت او بود و عمر او درازتر که پنجاه ساله بود که بروی وحی آمد و نهصد و پنجاه سال در میان قوم بود چون قومش هلاک شدند از پس از آن نیز دویست سال بزیست و گفته اند چهارصدسال؛به یک روایت عمرش هزار و دویست سال بود و به یک روایت هزار و چهارصد سال. در خبرست که در میان دعای نوح و هلاکت قوم صد سال بود و در بعضی اخبار چهل سال در میان بود.

خدای تعالی تخم چنار فرستاد و گفته اند تخم ناژ۳ نوح آن را بکشت تا چهل سال درخت تمام شد آنگه جبریل علیه‌السَّلام بیامد نوح را در آموخت کشتی ساختن. نوح علیه‌السَّلام فرمود تا درخت ببریدند و تخته کردند و در مسجد کوفه۴ کشتی می‌ساخت سیصد أرِش طول آن بود و پنجاه أرِش عرض آن بسه پوشش: زیرین وحوش و سباع را، و پوشش میانه بهایم و طیور را، و پوشش زیر آدمیان را. و هر که بروی بگذشتندی خندستانی میکردندی که این پیر خرف همی آب را پالان می‌سازد. ما چندانی آب نمی یابیم که بخوریم نوح می‌گوید چندان آب خواهد بود که از کوه‌های عالم برگذرد.

همی فرمان خدا بیامد و نخست آب از تنور برآمد و آن آن بود که عیال نوح فرزندان نان می‌پختند از میان آتش و دره‌ی تنور آب گشاده شد. امیرالمؤمنین علی گوید رضی‌الله عنه: تنور همه‌‌ی روی زمین است، همه روی [زمین] آب برامد و از۵ آسمان گشاده شد و آب زمین و آسمان بهم رسید.

نوح را امر آمد که در کشتی نشان از هر حیوانی جفتی نری و ماده‌ای و در نشان برویدگان ۶و اهل خویش را، و ایشان هشتاد تن بودند. در اخبارست که ابلیس لعنه الله از عذاب بترسید قصد کرد که در کشتی رود همی بود تا آخر چیزی که در آنجا شد خر بود، ابلیس دست در دنبال وی زد و آب غلبه کرد نوح حمار را گفت: درای پیش از آن که هلاک شوی، و ابلیس نمی گذاشت. نوح گفت « درای ای ملعون» حمار را، ابلیس درامد و در گوشه‌ای بنشست، و نوح ندانست تا آنگه که اهل کشتی را در کشتی راست می نشاند ابلیس را دید گفت: ترا ای ملعون، کی درین جای آورد؟ گفت: تو. نوح گفت: من ترا کی آوردم؟ گفت: آنگه که گفتی درای ای ملعون، ملعون من بودم نه حمار. نوح گفت: اگر آن وقت گفتم درای اکنون می‌گویم بیرون رو. ابلیس گفت: من حق را فرمان نبردم، ترا فرمان خواهم برد؟ نوح در وی آویخت ابلیس گفت: مرا بگذار که بباشم در کشتی تا ترا نصیحت کنم بچهار چیز. نوح گفت: نصیحت تو نخواهم. جبریل آمد که دست از وی بدار و پند آن ملعون فراپذیر. نوح گفت: هین بیار آن پندها چیست؟ ابلیس گفت: فاقوم خویش بگوی که فرمان زنان کنید و عبرت گیرید بآدم و حسد مکنید و عبرت گیرید بقابیل، و بدرویشان استخفاف مکنید و عبرت گیرید بقوم نوح، و تکبر مکنید و عبرت گیرید به ابلیس. نوح این پندها از وی فرا پذیرفت و دست از وی بداشت؛ اهل کشتی ببانگ برامدند گفتند: یا رسول‌الله، آن ملعون خلق روی زمین را از راه ببرد اکنون در اینجا باقی را از راه ببرد. جبریل آمد و گفت: یا نوح، تابوت آدم را بیار میان ابلیس و آدمیان بنه تا وی در آن می‌نگرد از غیظ آدم چنان در خویش مشغول شود که بوسوسه‌ی آدمیان نپردازد. و تابوت آدم علیه‌السَّلام از چوب شمشاد بود در میان بنهاد از وسوسه‌ی وی برستند.

اهل کشتی از موش بنوح علیه‌السَّلام بنالیدند که توشه‌ی ایشان می‌خورد ، و ایشان توشه‌ی یک سال در آن کشتی نهاده بودند. نوح دعا کرد جبرئیل علیه السَّلام آمد گفت: یا نوح، دست بپشت شیر فروآر، فرو آورد شیر عطسه‌ای بزد گربه از بینی او فرو آمد و در آن موشان افتاد شر ایشان کفایت کرد. آنگه از شیر بنالیدند که اهل کشتی را می‌رنجاند، نوح دعا کرد خدای تعالی نرمه تبی برشیر افگند تا بخویشتن درماند، از آن وقت باز شیر هرگز از تب خالی نبود و اگرنه آنستی یک آدمی را بر روی زمین بنگذاردی.

آنگه از رنج أرواث۷بنالیدند نوح علیه‌السَّلام دست بپشت پیل فرو آورد پیل عطسه زد خوک از بینی او پدید آمد در آن ارواث افتاد و آن را نیست کرد.

نوح علیه‌السَّلام آن کشتی را بقیر استوار کرده بود چنانکه هیچ سوراخ نمانده بود اگر هیچ درزی بودی آب عذاب درامدی از سَوْهِ  آن همه هلاک شدندی.

خدای تعالی دو گوهر فرستاد یکی از نور و یکی از ظلمت، نوح آن را در کشتی نهاد. هر روز نور آن گوهر کشتی را روشن داشتی چون شب آمدی روشنائی آن گوهر نورانی برفتی تاریکی آن گوهر ظلمانی پدید آمدی روز از شب بدانستندی و اوقات نماز بجای آوردندی.

روز دهم رجب بود که نوح علیه‌السَّلام در کشتی نشست و روز عاشورا بود که از کشتی بیرون آمد، تمامی شش ماه.

در اخبارست که نوح در کشتی رفت از چهار پسر وی سه پسر با وی در کشتی رفت: سام و حام و یافث. اما کنعان که بزرگترین و نیکوروی‌ترین ایشان بود کافر بود اسلام نیاورد و در کشتی نیامد گفت: اگر همه‌ی جهان طوفان خواهد گرفت من بر سربلندترین کوهی روم تا آب بمن نرسد. چنین گویند که برفت و بر سر کوهی حُلوان شد خانه بکرد و آن را در آهنین برنهاد و آن را بقیر بیندود و یک ساله نفقه در آنجا نهاد و در آنجا شد. خدای تعالی علّت ادرار بر وی گماشت تا دران غرق شد.

در اخبارست که چون خدای تعالی خواست که قوم نوح را هلاک کند بطوفان، امر کرد بآسمان و زمین که آب ببارید ، به یک فرمانْ زمین آب چنان براورد که اگر آب آسمان نبودی آب زمین تا بآسمان بشدی و آب آسمان چنان قوت کرد که اگر آب زمین پیش آن باز نشدی آب آسمان زمین را بدرانیدی بقوَّت خویش. آب زمین و آسمان فراهم رسیدند تا هر کوهی که آن بلندتر بود آب زبر آن چهل أرِش برگذشت که همه‌ی اهل زمین را هلاک کرد. آنگاه یک فرمان داد زمین را که آب فروخور ، همه‌ی زمین آب فرو برد مگر زمین کوفه که آب آن دیرتر فرو برد نوح علیه السَّلام بران نفرین کرد، از آنست که همه‌ی روی زمین بدو گاو کارند  و آنجا چهار گاو باید تا کشت کنند.چون هنگام بیرون آمدن آمد از کشتی، نوح علیه السَّلام کلاغ را بفرستاد گفت: بنگر تا کجا آب فرو خورده‌است تا کشتی را آنجا رانیم و آنجا بیرون آئیم. همه را در آن کشتی دل گرفته بود از آن تاریکی و تنگی کشتی شتاب داشتند که کی برهند. کلاغ بشد جائی که آب فروخورده بود مردار دید بدان مردار مشغول شد خبر با نوح نیاورد، نوح علیه‌السَّلام برو دعای بد کرد که یارب بوقت درماندگی او را فروگذار، از آنست که کلاغ بوقت تموز فروماند هر آب که خورد بزیر حلقش بیرون آید تا بسیاری ازیشان هلاک شوند. آنگه نوح علیه‌السَّلام کبوتر را بفرستاد گفت: برو خبر بامن آر. کبوتر بهوا برشد فرو نگریست آنجا که جودی است [زمین را] برهنه دید فرو آمد بنشست تا بزانوی وی آب مانده بود؛ پای در آن نهاد پایش بسوخت که آن آب عذاب بود بر هر جا که آمدی بسوختی؛ درخت زیتون پدید آمده بود برگ ازان در منقار گرفت و خبر با نوح آورد، نوح کشتی براند تا برجودی فرود آمد. در خبر است که در آن وقت که نوح از کشتی بیرون خواست آمد کوه‌های روی زمین سر برآوردند تا مگر کشتی نوح بران فروآید تا آن شرف او را بود تا بقیامت، جودی سر فرو برد، بدان تواضع که جودی کرد خدای تعالی فرمان داد تا کشتی نوح بروی فرو آمد.

نوح بفرمود تا قوم از کشتی بیرون آمدند، هشتاد تن بودند، بخار کشتی ایشان را بزده بود همه بیمار شدند و بمردند مگر سه پسر نوح بماندند [و زنان ایشان]، نگاه کردند هیجا بنائی نمانده بود بر روی زمین و ایشان در آفتاب مانده بودند. نوح را گفتند بیا تا بنائی کنیم. نوح گفت: تا معلوم کنم مرا چند عمر مانده است تا کرا کند بنا کردن. جبرئیل خبرداد که ترا دویست سال مانده نوح گفت: کرا نکند بدین قدر عمر که مانده است سر او خانمان ساختن، روی فراسازِ مرگ و گور باید کرد. خانه‌ای از نی بنا کرد و در آنجا عبادت می‌کرد تا بوقت مرگ.

در اخبارست که نوح علیه السَّلام در آنجا بخفت مانده شده بود باد جامه از وی باز برد عورتش پدید آمد حام آن بدید بخندید یافث را بگفت و فرا وی نمود، نوح علیه السَّلام بیدار شد بدانست برحام نفرین کرد. حام چون بعیال رسید فرزند ‌آمد او را سیاه از شومی آزار پدر همه‌ی فرزندان حام سیاه و خوار باشند تا دامن قیامت. یافث را گله کرد که پدر برمن دعای بد کرد تا فرزندان من رسوا ببودند. یافث بیامد با نوح بی‌حرمتی کرد نوح او را مجهور کرد. از آنست که فرزندان وی یأجوج و مأجوج مهجور باشند از خلق. و سام را دعاهای نیکو کرد ازان که وی بر حام و یافث انکار کرد، خدای تعالی بر وی و فرزندان وی برکت کرد تا همه ی پیغامبران و نیکان از وی باشند. و گویند ماندگی نوح ازان بود که انگور می‌افشرد از آن که در طوفان نوح همه‌ی چیزها هلاک شد مگر چیزی که نوح از آن با خود تخم داشت. از درخت انگور شاخی با خود در کشتی نهاده بود ابلیس از وی بدزدید و از کشتی بیرون افکند تا سه درخت گشت پس ابلیس گفت: یا رز، بیا تا تو را به میان آدمیان برم تا تعهد یابی پیش از آن که خشک شوی، و آن وقت همه‌ی چیزها به سخن آمدی، شاخ رز گفت: من از آب صبر نتوانم کرد. ابلیس گفت: هر گه که تو بآب درمانی من ترا آب حلیت کنم. آن را برداشت زمانی همی برد در آفتاب گرم. گفت: تشنه شدم مرا آب ده، عهد بجای آر پیش از آن که خشک شوم. ابلیس آب نیافت روباهی را بکشت و خون وی بدو داد ازانست که شارب خمر آن بخورد مانند روباه تَبَصبُص ۸می‌کند. زمانی برفت شاخ رز تشنه شد گفت: تشنه شدم مرا آب ده پیش از آن که خشک شوم. ابلیس آب نیافت شیری را بگرفت بکشت و خون وی بدو داد، ازانست که خمرخواره چون شراب در سر وی افتد شیرگیری۹نماید. زمانی نیز برفت شاخ رز گفت: تشنه شدم مرا آب ده پیش از آن که خشک شوم. ابلیس خوکی را بگرفت و بکشت و خون وی بدو داد [آنست که خمرخواره چون سیر بخورد از می چون خوک بیفتد]. چون شاخ رز نزد نوح آورد نوح گفت: فرزندان مرا باید. ابلیس [گفت] مرا درین حظّی است. نوح گفت: سَیَک از شراب این ترا. ابلیس گفت: بیش خواهم. جبرئیل گفت: دوبرخ او را. از آنست که عصیر را چندان بباید جوشید که دوبرخ برود سیک باقی حلال بود. والسَّلم.                                                                                                

 

  

*****

۱. این متن تفسیری است بر سوره‌ی هود، اما قسمتی از قصه‌ی نوح در ضمن قصص سوره الاعراف آمده است. صفحات ۷۶-۷۸

۲. شماره‌ی ۲۵

۳. د و ق: «نوژ»

۴. در تفسیر مجمع‌البیان: «مسجد کوفان»؛ در قصص الانبیای کسائی: «وکانت داره یومئذ فی موضع مسجد الکوفه».

۳. د و ق: «آب» به جای «از»

۴. =«گرویدگان»

۵. جمع «روثه‌» به معنی سرگین

۶. چنین است در ق و در اصل به فتح سین و سکون واو و کسره هاء. «سوه» و «سوه آتش» و «سوه» در چند مورد دیگر نیز به کار برده شده است از جمله آیه‌ی ۴۶ از سوره ۲۱ در ترجمه‌ی «تفحه من العذاب» چنین آمده است: «سوهی و اثری و بویی ازعذاب».

۷. به معنی «چاپلوسی» 

۸. د و ق: «کامکاری»

۹. بجای: «سه یک»