نقاشیِ انتزاعی٬ معنویتِ انتزاعی، نگاهی انتقادی به نقاشی‌های بابک اطمینانی/ علیرضا رضایی‌اقدم

نقاشی انتزاعی از بابک اطمینانی
بابک اطمینانی

بابک اطمینانی٬ اگر بتوان از این اصطلاح استفاده کرد٬ یک نقاش «انتزاعـیِ کلاسیک‌گرا» است؛ نقاشی‌اش بُعد دارد٬ اندازه‌ی بوم‌ها غالباً بزرگ است٬ احساسات بنیادینی مانند حیرت و شگفتی را بیدار می‌کـند (به یک تعبیـر از «حقـایق» جـاودان سخن می‌گـوید)٬ و همچنین اثـرِ کار نقـاش در آن ناپیـدا است: نـه رد قلـم‌مو٬ نه کاردَک٬ و نه نشـانی از مداخلـه‌ی تکنیکـی هنرمند. نقاشی او نه امور جزئی و روزمره٬ که کلی‌ترین «نمـای» ممکـن را هدف می‌گیـرد: تصویر کیهـان.

این تصاویر٬ جلوه‌ی بصری محـض٬ احساس محض و ایده‌ی محض را نمایش می‌دهند؛ چرا که ما صرفاً٬ «موجـودات» یا هستومندهـا را تجربه می‌کنیم و «هستی فی‌نفسه» تنها به مثابه‌ی یک ایده٬ قابل‌تصور است. ایده‌ای معنـوی که حاصل دریافتِ باطنی است و نقاشی اطمینانی٬ هم‌نوا با آرمـان هنریِ نقاشانِ اکپرسیونیسم‌ انتزاعی٬ درصدد بازنمایی آن است.

خوشبختانه به‌واسطه‌ی نمایشگاهی پژوهشی که به سعی بنیادِ لاجوردی برپا شده است٬ می‌توانیم گزینشی از بهترین آثار او از دوره‌های مختلف کاری‌اش را یک‌جا ببینیم. همان‌طور کـه آثار متقـدم و سابقـه‌ی آموزشـیِ اطمینانی نشـان می‌دهد٬ او یک استـادکار به تمـام معنا است. چـه زمـانی که آثـارش حاکـی از کنکاشـی اکسپرسیونیستی در واقعیت عینی است (آثار دوره‌ی کارشناسی) و چه زمانی که به نقوش و طیف‌رنگ‌های بـومی گرایش پیـدا می‌کنـد (مجموعه‌ی «تم‌های فارسی»)؛ همواره می‌تواند تصویـری معقـول٬ منسجـم و خوش‌ساخـت بیافرینـد. در نمایشگـاهِ حاضر٬ آثار فیگـوراتیو٬ فرم‌های پرهیجان٬ بُرش‌های قوی و رنگ‌های پخته‌ی نقاشِ جوانی را می‌بینیم که در آینده و برای بیش از بیست‌سال٬ نقاشی‌هایی متشکل از سیاه‌ِ قیرگون با بافت سرتاسریِ خاکستری‌های مخملـی و گاه انفجارهـای لطیف از رنگ‌هـای خالـص را ماننـد یک سحـابی در دل کیهان٬ نمایش خواهد داد و با آن‌ها شناخته خواهد شد.

با تمام این‌ها٬ سبک متأخـر اطمینانی از همان آغاز٬ مستعد یکنواختی و تکـرار بود. وقتی به «انتها» [یا «نهایت»] می‌پردازید و با آن اُنس می‌گیرید٬ دیگر نمی‌توانید «آغاز» کنید! همواره همان «نما» و همان نتیجه و همان دلخوشیِ پایان. نقـاشی او نه صرفـاً از جنبـه‌ی بصری٬ بلکه از جنبـه‌ی معنایی نیـز «انتزاعـی» است؛ تصاویرش با زندگی و زیست روزمره بی‌ارتباط است و با هیچ‌چیز جز خودش سخن نمی‌گوید. فرم محض او برآمده از زندگی نیست بلکه از نوعی متافیزیکِ انتزاعی و بی‌جان ناشی شده است؛ جهشی به فراسو و بازنمودِ «فرا-چیز» که بـه بهـای از دست‌رفتـنِ مادیـتِ محسـوس «چیزها» به‌دست آمد٬ و القـای یک «احساس مطلق» که به الغاء معانیِ انضمامی منجر شده؛ یعنی نقاشی او نمی‌تواند از انتزاع فرم به «امر انضمامی» پـل بزنـد و از این‌رو نقاشـی را به سلوکـی شخصـی و منـزوی و منفصل تقلیـل می‌دهد. از این‌جا به بعد٬ چند قدم بیشتـر تا مرگ نقاشی فاصله نداریم. غرور٬ منزه‌طلبی و تعالی‌گرایـی آن رفته‌رفته مخاطب را خستـه می‌کند و مانند آیینی که مدام تکرار ‌شود٬ جادوی خود را بی‌اثر می‌کند.

معمولاً گفته می‌شود که نقاشی‌های اطمینانی را نمی‌توان تقلید کـرد یا به تعبیری نمی‌تـوان از روی دست او نوشت. هرچند عده‌ای مدعی‌اند که تکنیکـش سهـل و دست‌یافتنـی است (و معمولاً دوستی دارند که می‌تواند عین آن‌ها را انجام دهد!). خوشبختانه کار اطمینانی از لحاظ سبکی منحصربه‌فرد است و با نام و امضای او گره خورده است. مثل یک خلاء بزرگ که نه نقاش می‌تواند از آن خارج شود و نه کسی دیگر وارد آن می‌شود. شاید این بهتـرین سرنوشت آثار او باشد: یگـانه٬ ماندگار و باعظمت. یک نقاشی خوب و خوشبختانه تکرارنشدنی؛ چرا که «از این نـوع نقـاشی٬ همین یک نمونـه کافـی است».