لویاتان: دنیای آخر الزمانی ماهیگیری/ فیلیپ هور، ترجمه‌ی زانیار بلوری

دو فیلم‌ساز مستقل هنری، دریاهای مواج و ماهیگیرانی از «نیوانگلند» را مستند کردند، همانجایی که ماجرای رمان موبی دیک می‌گذرد؛ و در آخر با ثبت نمایشی تکان دهنده از صنعتی خشن و بی‌رحم بازگشتند.

«لویاتان» تلاقی فوق‌العاده‌ای‌ از ژانرهاست: فیلمی هنری که به‌ دست دو انسان‌شناس بریتانیایی و فرانسوی ساخته شده و به نمایش سینمایی بهت‌آوری انجامیده است. «لوسین کستینگ تیلور» و «ورنا پاراول» (بنیانگذارانِ آزمایشگاهِ میان‌رشته‌ایِ مردم‌نگاریِ حسیِ هاروارد) شروع به ساخت فیلمی کردند با تمرکز بر «نیو بدفورد»، «شهر صید نهنگِ» نیوانگلند با پس‌زمینه‌ی تاریخی موبی‌دیک، رمانِ ۱۸۵۱ نوشته‌ی «هرمان ملویل»؛ اما درنهایت به شدت مجذوب وضعیت معاصر شهر در مقام یک بندر ماهیگیری شدند.

بر روی کشتی «دراگر» ۸۰ فوتی «اف وی آتنا» در سفر به حوزه‌ی ماهیگیری «گرند بانکزِ» اقیانوس اطلس، کستینگ تیلور و پاراول، خود و خدمه‌ی‌ کشتی را به دوربین‌های کوچک «گـوپرو» (GoPro) (دوربین محبوب فیلم‌سازان مستند) تجهیز کردند. نتیجه، ۹۰ دقیقه همهمه‌ی بدون دیالوگ است، با نماهای طولانی و جامپ کات که بیننده را دچار دل آشوب و تهوع می‌کند و چنان زنده و واضح جهان را باژگون می‌کند که سخت باور می‌کنیم صحنه‌هایش واقعی هستند و نه یک فیلم خلاقانه‌ که به روش «سی جی آی» ساخته شده.۱

فیلم‌سازان و خدمه با دوربین‌های فیش‌آیی که روی سرشان بسته‌اند، دریای مواج نیمه‌ شبی را ثبت کرده‌اند که از دلش ماهی‌ و گوش‌ماهی‌ بیرون می‌کشند، همان موجوداتی که در نهایت بر روی بشقاب‌های چینی و رومیزی‌های کتانی در رستورانی شیک قرار خواهند گرفت. آنها بی‌رحمانه تمام جوانب این کسب و کار امعاء و احشایی را به‌نمایش می‌گذارند، نمایشی که اغلب در تاریکی پیش می‌رود، دور از خشکی، در سفری که ۱۸ روز طول می‌کشد. این دِگَرجهانی عجیب و غریب است، مملو از ماهی‌های چشم‌برآمده که بر روی عرشه پخش و پلا شده‌اند، با صدای زنجیرهای زنگ‌زده و آدم‌های روپوش پوشیده، همسان شکنجه‌گران قرون وسطایی، که همگی مدام با خروش اقیانوس اطلس خیس می‌شوند.

مرغان ماهی‌خوار، چرخان و جیغ‌زنان آسمان سپیده‌دم را می‌شکافند و در آب شیرجه می‌روند و نماها با چرخ‌زدن دوربین‌ها وارونه می‌شوند. ستاره‌‌ی دریایی در سطح زیرین، همچون مرجان‌های رنگیِ پولکی، شناور است. بر روی عرشه، مردان خالکوبی‌کرده‌ی زخمی، شکمِ ماهی‌هایی را که از اعماق دریا بیرون کشیده‌اند، می‌درند. در صحنه‌ای تکان‌دهنده، یک سفره‌ماهی با بال‌هایش به زنجیری آویزان است، شکافته‌ شده و تنها قسمت قابل خوردنش باقی ‌مانده؛ صحنه‌ای که دست کمی از تجارت بدنام بالِ کوسه ندارد. در همین حال قطعه‌موسیقیِ «هِوی متالِ» نامفهومی از رادیو، مغز را می‌ساید، صدایی که بیشتر به صدای ناقوس آخرالزمانیِ آبزیان می‌ماند.

این تصاویرِ اشباع ‌شده‌ی والا شباهت کمی به هر فیلم دیگری دارد؛ در عوض آثار هنرمندان نقاشی چون وینسلو هومر و ویلیام ترنر را به یاد می‌آورند. در واقع کارگردانان با نصب دوربین‌های قرن بیست‌ویکمی بر تنِ خود و خدمه‌ی کشتی آتنا، شاهکار افسانه‌ای ترنر را بازسازی می‌کنند؛ مثل وقتی که ترنر چهارساعتِ تمام، تن خود را به دکل یک قایقِ «هارویک» بسته بود تا طوفانِ دریا را رو در رو تجربه کند و در نهایت به رنگ روغن درآورد.

در واقع ترنر تأثیر عمده‌ای بر ملویل گذاشت: فصل سوم رمان موبی‌دیک در مسافرخانه‌ای در نیوبدفورد می‌گذرد که با توصیفی از یک نقاشی «باتلاقی، خیس، نرم و نمدار» آغاز می‌شود، «که برای آشفته‌کردنِ مردی عصبی کفایت می‌کند»: پژواکی از صحنه‌های صید نهنگِ ترنر که ملویل در سفر به لندن در سال ۱۸۴۹، درست قبل از نوشتن کتاب خود، دیده بود. به همین سان، در سال ۲۰۱۳ نیز، در گالری «تیت» خیابان «ایوز»، نمایشگاهی با عنوان «آکواتوپیا» (Aquatopia) با موضوعات مشابهی پیرامون آب و دریا گشایش یافت، نمایشگاهی که آبرنگ‌های ترنر از ماهی‌ها و طلوع آفتاب و هیولاهای دریایِ به‌یادماندنیِ او را به نمایش گذاشت.

اما فراتر از این‌ها، خشونت بی‌رحم فیلم لویاتان خود بازتابی (یا شاید انکساری) از امروز نیوبدفورد است، شهری که به‌خاطر کارم در نیوانگلند با آن آشنا شدم. اوج صید نهنگ در نیوبدفورد در نیمه‌ی اول قرن ۱۹ بود، هنگامی که هزاران وال در سفرهای دریایی به مدت پنج‌سال سلاخی شدند، در فضایی غرق در روغن نهنگ، چربی و خون، با مردانی که پول به‌چنگ‌آمده را به اربابانشان می‌دادند. به شکل متناقض‌نمایی، این تجارت تا حد زیادی با نوع‌دوستی و مهربانی «کویکرها»۲
همراه شده بود (کسانی که به برده‌های فراری پناه می‌دادند؛ نیو بدفورد توقفگاهی مهم در مسیر شبکه‌ی فرار بردگان (Underground Railroad) بود که به بسیاری از آنها امکان می‌داد برای نجات از جنوب بگریزند.)

تضاد بین کیشِ آرام‌ آن‌ها و سلاخی خونینی که زنده نگاه‌شان می‌داشت، تنها یکی از تنش‌هایی بود که در این مکان و رابطه‌ی متعارض آن با دریا جریان داشت. دیوارهای کلیسای محلی ملوانان، محرابی قاب‌بندی‌شده با چوب، در بلندیِ مشرف بر بندر نیوبدفورد، هنوز پوشیده از یادبود مردانی است که در دریا کشته شده‌اند، هم در گذشته و هم در حال، همانطور که کلمه‌ی «به یـادِ» کشتی‌های گمشده‌ی نیوبدفورد، در پایان فیلمِ کستینگ تیلور و پاراول، بر روی پرده بازتاب می‌دهد؛ شاهدی بر این واقعیت که خدمه‌ی آتنا روزانه با چنین سرنوشت مشابهی دست و پنجه نرم می‌کنند.

همچون رمان موبی‌دیک، لویاتان فراتر از رمانسی دریایی، نشانگرِ واقعیتی صنعتی است. همانطور که خدمه‌ی کشتی ناخدا «اهب» در رمان موبی‌دیک از سراسر جهان آمده‌اند، کشتی‌هـای صید نهنگِ نیوبدفورد نیز، آزوری‌ها و پرتغالی‌ها، سیاه‌پوستانِ «کیپ‌ورد» و دیگر افراد را به بندرگاهش می‌آورند؛ به شکل شگفت‌انگیزی ۶۴ درصد از جمعیتِ سواحل شرقی ماساچوست از نژاد آزوری و پرتغالی‌اند. اما درحالی که صید نهنگ کاهش یافت، ماهیگیری جایش را گرفت؛ پیشه‌ای به همان اندازه مهلک که بیشتر از هر صنعتی در امریکا متحمل مرگ و میر شد.

با وجود نگرانی‌ها از کاهش سهام (هشدار لویاتان نسبت به نگرانیِ زیست محیطی، لیست عواملِ  فیلم است که هرگونه‌ی غیرانسانی به‌نمایش‌درآمده را با نام علمی لاتین‌، شامل می‌شود، از «گادوس موروا» که نوعی ماهی است تا «پافینس گراویس» یعنی مرغ دریایی بزرگ‌جثه)، نیو بدفورد بندر ماهیگیری پیشتاز امریکا باقی ‌مانده، با بیش از سیصد قایق که به ارزش ۳۰۰ میلیون دلار (۱۸۶ میلیون پوند) در سال، ماهی و حلزون بارگیری‌ می‌کنند. اختلاط و تنوع فرهنگی در اینجا برقرار است (نصف ماهیگیرانش خارج از امریکا متولد شده‌اند) و هنوز باراندازها با صفوف کشتی‌های زنگاربسته، انباشته می‌شوند. این مکان هنوز هم به عنوان یک نسخه‌ی دریایی خشن از غرب وحشی شهرت دارد: مردان سرد و گرم چشیده‌ای که اینجا کار کرده‌اند، مصرف بالای مواد مخدر و خشونت شدید در داخل و اطراف بندر را تصدیق می‌کنند. تصادفی نیست که ماجرای فیلم متهم در سال ۱۹۸۸ که در آن به شخصیت زن جوانی با بازی جودی فاستر بر روی یک میز بیلیارد تجاوز می‌شود، در نیو بدفورد می‌گذرد.

در عوض، محله‌ی تاریخی شهر (بلوک از پسِ بلوکِ عمارت‌های عجیبِ اینجا، به‌دست ناخداهای صید نهنگ ساخته شده است، و آنطور که ملویل نوشت «از قعر دریا اینجا را شکار کرده‌ و بیرون کشیده‌اند») یک پارکِ ملیِ تاریخی محسوب می‌شود. با این حال گه‌گداری اندکی نوسازی هم می‌شود. حس محلِ کار بودنِ این منطقه، واضح و محسوس است.

از آنجا که می‌توانید بوی موتورِ دیزل، آبِ شور و امعاء و احشای ماهی را در لویاتان حس کنید، این نیرو محرکه‌ی بهت‌آور فیلم، یعنی زیبایی‌شناسیِ کاملاً طبیعی و فیزیکی آن است که توانسته این میراث را بازتاب ‌دهد، آنچه تمرین و کاربستی «آکادمیک» را بدل به نوعِ طبیعی آن می‌کند. کستینگ تیلور و پاراول به من گفتند: «ما به قصد ساخت فیلمی درباره‌ی دریا و ماهیگیری کارمان را آغاز کردیم که ممکن بود کسی اصلاً خود دریا یا هر نوع ماهیگیری را در آن نبیند. اما وقتی خواستیم به طرف گرندبانکز برویم، دیدیم عدم‌آشنایی با زندگیِ دریایی، حتی در نیوبدفورد، نه تنها کاملاً طبیعی و رایج است بلکه حتی از پیش تعریف و تجسم شده است. در نهایت ما تصمیم گرفتیم خشکی را به کلی به دریا افکنده و فراموش کنیم. »

گفتنش آسان‌تر از انجام دادنش بود. اگرچه هر دو کارگردان قبلاً مدتی را در دریا گذارنده بودند، «ما انتظار نداشتیم لوسین به این شدت دریا زده و بیمار شود، ۲۴ تا ۴۸ ساعت از هر نوع سفر دریایی، برای اولین بار، کم و بیش انسان را از پا در می‌آورد.» حتی پس از آن، داروهای ضد استفراغ سبب شد کستینگ تیلور همه چیز را دوتایی ببیند؛ رخدادی که احتمال دارد کیفیت کابوس‌وار فیلم ناشی از آن باشد. ضمناً پاراول نیز پشتش آسیب دید و مجبور شد فوراً به بیمارستان برود.

در طول فیلم‌برداری، فیلم‌سازان همان ساعتِ کارِ عذاب‌آور خدمه‌ی قایق را داشتند، ۲۰ ساعت کار در هر ۲۴ ساعت. «یکی از ما اغلب مجبور بود خودش را به قایق ببندد، سپس دیگری را نگه دارد تا دوربین ثابت بماند یا مانع سقوط آن‌ها به دریا شود.» آن‌ها در معرض خطر غرق شدن توسط تورهای پر از ماهی، سخت‌پوستان، لجن و صخره‌ها بودند. «همچنین به عنوان آدم‌های تازه‌کار و ناشی، بایستی بیشتر از ماهیگیران مواظب می‌بودیم تا بُکسل‌ها و زنجیرهای آویزان و پرشتاب، به سرمان نخورد. »

در تمام مدتی که آن‌ها موبی‌دیک می‌خواندند «نوبتی به فرانسوی و انگلیسی، بر روی دماغه‌ی کشتی، در راه بازگشت به بندرگاه با صدای بلند، فریادزنان آن را می‌خواندیم.» این کتاب به کستینگ تیلور و پاراول اجازه داد تا «جهانشمولی، یادمان‌گرایی (monumentalism)، سرکشی، درون‌مایه‎سازیِ (thematisation) آن از سبعیت و خشونت بین انسان، خاصه بین انسانیت و دریا» را حس و دریافت کنند.

فراتر از همه‌، این هرج و مرج کتاب بود (که به نظر می‌رسد به همان اندازه که جنون ناخدا اهب را نشان می‎دهد، بازتاب جنونِ خودِ ملویل است) که بر کار آنها تأثیر گذاشت. نتیجه بسیار بیشتر از یک مشق انسان‌شناسانه است. این فیلم، نمایشگاهی از خون، نمک و عرق‌ریختن است، ضبط و ثبت یک صنعت مرگبار که از جانب ما جریان دارد، فرسنگ‌ها دورتر از گرم و نرمِ زندگیِ روزمره‌ی ما. تماشای آن مثل این است که بخواهید شخصاً از نزدیک تجربه‌اش کنید. توصیه‌ی من خوردن قرص‌های ضددریازدگی و تهوع؛ یا حداقل نوشیدن کمی بوربُنِ خوب است.

منبع: گاردین

 

پی‌نوشت:

۱-Computer Generated Imagery   یا به اختصار CGI، فناوریِ خلق و ساخت تصاویری بی‌نظیر توسط نرم‌افزارهای مختلف و متنوع کامپیوتری است که در رسانه‌های چاپی، بازی‌های ویدئویی، فیلم‌های سینمایی، برنامه‌های تلویزیونی و… استفاده می‌شود.

۲-Quakers ، جمعیتی عیسوی‌ مذهب که در قرن ۱۷ میلادی در انگلستان تشکیل شد و مرام آن‌ها پرستش خدا بدون واسطه‌ی کشیش و کلیسا بود.