سه یادداشت درباره‌ی «درختان» داوود امدادیان/ علیرضا رضایی‌اقدم، ایمان افسریان، علیرضا احمدی‌ ساعی

داوود امدادیان، پژواک، ۱۳۸۱، رنگ‌روغن روی بوم، ۱۷۰ در ۱۹۵ سانتیمتر، در گالری هور
داوود امدادیان، پژواک، ۱۳۸۱، رنگ‌روغن روی بوم، ۱۷۰ در ۱۹۵ سانتیمتر

در روایتِ معراج می‌خـوانیم که پیامبر در پایـان، به «سدره المنتها» رسید؛ درختی در میعادگاه عرش که تنها دو قوس با خدا فاصله داشت. درختی محیطِ بر هستی، چنان‌که به گفته‌ی او هر برگـش بر سر قومی سـایه می‌انداخت. در این افسانه درخت شأن و مقامی یگانه دارد: در منتهای وجود و در رأس هستی آن درخت است که سایه گسترده. آسمان، زمین، نور و رنگ، همه‌چیز به اتکای اوست. سایه‌ی درخت، ساری بر جهان است. مـأوای نور و قوام خاک است. درختانِ داوود امدادیان هم تنه به این الگوی کهن می‌سایند: والا، پالوده، سهمگین و سنگین، صخره‌مانند، با قداستی طبیعی و مسکن میلیون‌ها پرنده‌ای که مـا باشیم. هر درخـت وعـده و ودیعه‌ای است، مقصدی است که مقصـود است و تماشاگهی که چشم از آن فرو نمی‌توان بست. تو گـویی وعده‌گاهی نهایی و میعادگاهی مقدر، اما این‌بار نه در عـرش که بر فـرش. وقتی آن‌هـا را می‌یبینیم پشتمان گرم و خیالمان راحت می‌شود؛ آن‌ها هم‌چون نگهبانـان موقر زندگی آنجایند و از مبتدا و منتهای جهـان تکان نمی‌خورند. تعبیری از این شعر سهراب: «دیدم که درخت هست/ وقتی کـه درخت هستْ پیداست که باید بود»

 

علیرضا رضایی‌اقدم

 

داوود امدادیان، ۱۳۸۲، آبرنگ بر مقوا، ۲۹.۷ در ۳۶.۶ سانتی‌متر، گالری هور
داوود امدادیان، ۱۳۸۲، آبرنگ بر مقوا، ۲۹.۷ در ۳۶.۶ سانتی‌متر

این‌که برای نیمه‌ی در سایه‌ی یک درخت نارنجی چقدر می‌توان آبیِ اولترامارین گذاشت، این‌که تضادِ اندازه‌ی یک درخت با آدم‌ها را چقدر می‌شود تشدید کرد، این‌که یک درخت چقدر می‌تواند زرد یا نارنجی یا قرمز شود، این‌که نورِ گرم غروب چه رنگ‌ها و سایه‌هایی را بر صخره‌ها و سبزه‌ها و آدمیان و درختان می‌نشاند، این‌که شکـل یک درخت چقدر می‌تواند خود را با کـادر مستطیل نقاش هماهنگ کند، همه مسائلی نقاشانه‌اند؛ آثار داوود امدادیان لذت دیدن دارند و حـظ کشیدن؛ هر خط و ضرب و لکه‌ی قلم‌مو یا مدادِ او دیدنی است. درخت‌های کوه‌آسای او هم‌چون میخ‌هایی زمین را نگه می‌دارند تا آدمیان آرام و امن به منظره‌‌ غروب خیره شوند. گویی پیش از تاریخ است و جهانِ امن و آرام و زندگی‌ روستایی زیر سایه‌ی این پدران گیاهی تا ابد ادامه خواهد داشت. اما این والایی اسطوره‌ای همه با نقاشی، با رنگ و قلم‌مو و لکه‌ها و زخمه‌های دستِ نقاش حاصل شده است.

این روزها دیگر کمتر نقاشی می‌بینیم. لذت گذاشتن رنگ بر کاغذ و بوم دیگر لذتی فراموش شده است. اما نقاشی‌های داوود امدادیان بیش از آن‌که فهمیدنی باشند، دیدنی و تماشایی‌اند.

ایمان افسریان

داوود امدادیان، ۱۳۷۴، مداد روی کاغذ، ۲۵.۵ در ۱۵.۵ سانتی‌متر

مسئله این است که در حدود ۲۵ سال فقط درخت کشید اما هر بار تا حدی قصه دیگر کرد. گویی درخـت صرفاً ظرفی باشد هر بار با مظروفی دیگر: گاه با رعب و جَذَبه، گاه با مهر و دل‌انگیزی، با دلگرمی و پشتیبانی یا با یأس، با سرخوشی، با مرگ. و گِلِ این ظرف هر بار از خاک دیگری است: بوم‌های رنگ‌روغن، کاغذهای آبرنگ و طراحی‌های مدادسیاه، گاه قلم‌زنی‌ها و پرداخت‌های ریز و پرجزئیات و گاه سطوح نسبتاً یک‌دست و یک‌تکه، تکه‌هایی پرشمار یا کم‌شمار و وسیع، رنگ‌گذاری‌های خشک یا سیال و حتی شُره‌کرده، رنگ‌هایی پخته و موقر یا جسور و پرانرژی.

درخت در دنیـای امدادیان نخِ دوختـن زمین‌ است به آسمان، نقطه‌ی پیوند آن دو. درختانی از زمین روییده، سر به آسمان ساییده، به قامتِ استوارِ صخره‌ها به کردارِ پنبه‌گونِ ابرها. این درختان به غایت عجیب‌الخلقه و خارق‌العاده‌اند. اما تا حد ممکن در محیط اطرافشان جا افتاده‌اند، لبه‌های حضورشان محو شده، عادی شده، گویی هزاران سال همین‌جا بوده‌اند. این‌جا شبیه به جایی است که در قصه‌هـا آخر دنیاست، اگر زمین مسطح بود باید لبه‌هایش این چنین جاهـایی می‌بود، عجیب اما طبیعی. این درختـان که گـاه ‌تنه‌شان ناپیداست گویی هرکدام نه یک درخت که انبوهی از درختانِ درهم‌شده‌اند، درون‌شان خود جنگلی رازآلود است. با همه‌ی این اوصاف در گـردشی عصرگـاهی می‌توان به این عالم‌های رؤیایی سر زد، در آخر پیاده‌روی‌های کودکیِ راویِ «در جستجو..» در روستای کومبره به طرف خانه‌ی سوان.

اما این درختان بیش از آن‌که خود عالمی رؤیایی باشند گویی نشانه‌های آغاز یک سرزمین اسرارآمیزند، مرزهای آن. سر و کله‌شان که پیدا شود یعنی به آن سرزمین نزدیک شده‌اید. از همین روست که گـاه کسانی پای‌شان ایستاده و مسحور تماشای منظره‌ای ناگفتنی و نکشیدنی در جایی بیرون از قاب شده‌اند. اساساً این نقاشی‌ها چندان ژانر منظره در معنای متعارفش نیستند؛ فضا و خط افق در یک چشم‌انداز نقش کلیدی دارد و در اینجا این‌دو با یک درخت فربه مسدود شده، درختی که همه‌ی فضای قاب را اشغال کرده است. اما عجیب آن‌که به هیچ‌رو حس خفقـان و بستگی نمی‌دهند، آن‌ها گشایشی هستند به سوی آن جهان پر سَر و سِر.

علیرضا احمدی ساعی