درباره‌ی «طبیعت بیجان» / علیرضا رضـایی‌اقدم

یک طبیعت بیجان از امیر جدیدی.
بدون عنوان، امیر جدیدی رنگ‌روغن روی بوم.

اشیاء دارای جاذبه‌اند. در خودشان چیزی دارند که با عطفِ نظر به آن‌ها٬ به سـوی مـا ساطـع می‌شـود. اشیـایِ چـوبـی با گــرما و شکل‌پذیری‌شان جاذبه‌ای قوی دارند٬ انگار همواره چیزی از حیاتِ درخت را در خود حفظ می‌کنند. اشیاء ساخته از خاک نیز همینطور: مجسمه‌ای گِلی یا حتی یک آجر. به سرمایِ سنگ باید با شکل‌دادن و فرم‌بخشیدن فائق آمد. اما پلاستیک حتی اگر شکلی منظم یا کاربردی بگیرد٬ غالباً سرد و دور باقی می‌ماند: پیش‌پا‌افتاده و نازل.

انگیزش محـوری در نقاشیِ «طبیعت‌ بیـجان» از این معـما نشـأت می‌گیرد که چرا اشیاء ما را به سوی خود جذب می‌کنند بی‌آنکه لزوماً کاربردشان برای ما اهمیت داشته باشد و یا بخواهیم معنایشان را بدانیم. چرا دوست داریم قلوه‌سنگی صیقلی را در دست بگیریم و یا کاسه‌ی صدفی را نگاه کنیم؟ چرا به اشیائی دل می‌بندیم و به آن‌ها خیره می‌شویم که حتی مطابق معیارهای ما از زیبایی نیستند؟ مثلاً یک قوطی فلزیِ کو‌چک یا تکه‌ای استخوان. چرا نبض نحیفِ حیات در اشیای روزمره‌ی ما می‌تپد؟ استمراری نحیف و آرام اما جاری و تپنده.

نقاشی طبیعت بیجان ترسیم ظاهر شیء نیست. ساعت‌ها نگاه کردنِ به گوشه‌ها٬ پیچ‌خوردگی‌ها٬ منحنی‌ها و شکستگی‌ها٬ به پَسِ‌پشت و نادیدنی‌های ملموس‌ِ آن٬ همه تلاشی است دشوار برای گوش سپردن و ثبت این ماهیتِ جادوییِ شیء. «نگریستنِ صرف» کافی نیست٬ باید چیزی را «دید». هندسه‌ی گیاه را دید و در اعجازِ انحنای برگی که وزن نقاشی بر گُرده‌ی شکیل و شکننده‌ی آن است باریک شد. مخلص کلام اینکه عنوان طبیعت‌ بیجان به جای Still life نقضِ غرض است. اگر «بی‌جان» بود٬ صرف «تکنیک» نقاشانه از پس آن بر می‌آمد؛ اما «در آمدنِ» انحنای آن برگ تنها منوط به تکنیک نیست، چیز بیشتری می‌طلبد. هر نقاش «طبیعت بیجانی» این را می‌داند!