خلاصه‌ای از در‌س‌گفتارهای آریاسپ دادبه در شماره‌های ۶۹، ۷۰ و ۷۱ نشریه

Garden Carpet
فرش باغی

آن‌چه در تار و پودِ ۳ درسگفتار پیشین جریان دارد، شرح تحول آگاهی انسان در سیر تاریخ است؛ از رهگذر شرح این ماجراست که تعریفی بنیادین از فرهنگ و کارکردهای اسطوره ارائه می‌شود و داستان پیدایش نقوش ابتدایی، فرم‌های پایه‌ای، نمادها و آرکی‌تایپ‌های کهن، و بن‌مایه‌های فکری تمدن‌های موسس بیان می‌گردد.
داستان آگاهی یا تحول روح آدمی از جایی آغاز می‌شود که او از ماهیت «هستی»، «زمان» و «انسان» سوال می‌کند. سیر تاریخ آگاهی و تفاوت مابین فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، مبتنی بر پاسخ‌های متفاوتی است که هر فرهنگ به این سوال داده‌است. مولف مانند یک باستان‌شناس فرهنگ، نشان می‌دهد که چگونه در آیین‌های بدوی، در تقدس‌بخشی به عناصر طبیعی مانند رود و کوه و درخت، در نقوش سفال‌ها، در قصه‌ها، در رقص، در فرم‌های تجسمی، در پیدایش اعداد و هندسه، در ریشه‌شناسی واژه‌ها و تغییر معنیِ مفاهیم و در معماری بناهای مقدس، سیر تحول آگاهی بازتاب یافته و ردپای آن ثبت شده است.
اگر سیر آگاهی از پرسش از هستی و زمان و انسان آغاز شده باشد، پس پیش از آن انسان در چه وضعی به سر می‌برده است؟ متن درسگفتارها این دوران چندهزارساله را «عصر کیهانی» می‌نامد. در عصر کیهانی هنوز خبری از تکثر و تقسیم اقوام بشری نیست، و انسان در زمانِ‌لازمان به سر می‌برد و هنوز بین او و جهان گسستی رخ نداده است. به دلیل این عدم گسست و یگانگی با طبیعت یا وضع طبیعی است که پرسش از ماهیت انسانْ و آگاهی به زمان شکل نمی‌گیرد. انسان کیهانی در لحظه‌ی ازلی و جادوانگی لحظه به سر می‌برد. در این عصر نیروهای طبیعی بی‌آغاز و بی‌پایان‌اند، رود تمامی ندارد، کوه از ازل تا ابد ثابت است و شب و روز و فصل‌ها نیز بدون سرانجام و غایتی از پی هم می‌آیند و تکرار می‌شوند. به این دلیل، دایره و فرم اسپیرالْ نشانه و نماد این زمان‌لا‌زمان‌‌اند. با این‌حال کهن‌الگوهایی هستند که در این عصر پدید آمدند (مانند هراس از جدایی و تکرار فعل آغازین و ازلی). این کهن‌الگوها بین عموم انسان‌ها و اقوام مشترک‌اند و اسطوره‌های مشترک فرهنگ‌های گوناگونْ ریشه در خاطره‌ی این دوران طولانی دارند.
اما اودیسه‌ی روح با گذر از عصر کیهانی و ورود به عصر اسطوره، ماجرای بزرگ خود را آغاز می‌کند. در این دوره، انسان از یگانگی با هستی، به عالم کثرت قدم می‌گذارد و انواع میث‌ها یا اسطوره‌ها، در نقش میانجی‌ جدایی بین او و جهان را ممکن می‌سازند. درسگفتار اول توضیحات مفصلی درباره‌ی ریشه‌شناسی واژه‌ی میث و انواع میث‌ها ارائه می‌دهد: واژه‌ی یونانی «می‌ثولوژی» و واژه‌ی اوستایی «می‌ثوخت» از کهن‌ریشه‌ی «می» گرفته شده‌اند که در خود حامل معنای واسط و میانجی است. واژه‌های میان، میدان، میز در فارسی جدید و واژه‌های مدیا و مدیوم در انگلیسی از همین کهن‌ریشه نشات گرفته‌اند.
اهمیت این بحث در اینجاست که انسان اسطوره‌ای بنا بر شرایط اقلیمی و نوع آگاهی‌اش، انواع و اقسامی از میث را ساخته و پرداخته می‌کند تا نیروهای گوناگون طبیعت را بازشناخته و تفکیک کند و دوباره به عالم وحدت متصل شود. درسگفتار شرح می‌دهد که کوه‌ها (مانند البرز، آرارت، هیمالیا، کوه سینا)، رودها (مانند رود نیل)، درختان و جانوران همچون واسطه‌های پیوند بین زمین و آسمان پنداشته می‌شوند. از سوی دیگر، تحول دایره به مربع در پلان مکان‌های مقدس، نشان‌گر تحول آگاهی در عصر اسطوره‌ای است. اگر سازه‌های عظیم سنگی مدور مانند استون‌هنج در انگلیس امروزی، که در سراسر جهان باستان نمونه‌های مشابهی دارنداز نشانه‌های گذار از عصر کیهانی به جهان اسطوره هستند، تغییر پلان های دایره به مربع در زیگورات‌ها و اهرام از مهم ترین تحولات بنیادین در عصر اسطوره‌ای خبر می دهند.
انسان گسسته از طبیعت، نیازمند آن است که دوباره تکیه‌گاه و قرارگاهی برای خود بیابد و این ویژگیِ دیگر انسان اسطوره‌ایست که در پی تعیین مختصات خود و تفکیک یک یا چند نقطه‌ی مرکزی است: چادرشمن در آیین‌های قبیله‌ای نقش این نقطه‌ی مرکزی و محور قدرت را ایفا می‌کند و رقص‌های آیینی نیز رفتاری است در جهت همین تعیین مختصات بدن با جهان. انسان‌ها بنا بر تحول آگاهی‌شان، در هر زمانی مختصات و مرکز جهان را به گونه‌ای تعریف کرده‌اند، متفکرانی مانند کوپرنیک، کانت و مارکس همگی با اکتشافات و نظریات خود این نسبت‌ها را تغییر داده‌اند. سکولار شدن جهان نیز بنا بر این دیدگاه، در تغییر مرکزیت شهر از کلیسا به نهاد دولت و قانون‌گذاری قابل رد یابی است. امروزه نیز جهان دارای مرکز و یا مراکزی است که مختصات سایر نقاط بر حسب فاصله با این مراکز قدرت، تعریف و تعیین می‌شوند.
تقسیم‌بندی جهان از دیگر شئون روح انسان اسطوره‌ایست، این تقسیم بندی را می‌توان در تفکیک عالم به ۴عنصر اصلی، نقوش هندسی روی سفال‌ها، و یا تقسیم‌ مناطق آسمان و موقعیت ستارگان به انواع صورفلکی مشاهده کرد. ظهور قابلیت «شمارش»، پیدایش قصه و روایت، ظهور آرکی‌تایپ مقابله با مرگ و میل به جاودانگی در داستانی مانند گیلگمش نیز متعلق به این دوران است.
درسگفتار سوم شرح شکل‌گیری پیمان‌های اجتماعی در جوامع است؛ از ابتدایی‌ترین و غریزی‌ترین مرتبه، یعنی پیوند خونی بین مادر و فرزند، و اجتماعات مادرسالار اولیه، تا پیدایش خانواده‌ی پدرسالار، ظهور خاندان‌ها، ظهور آگاهی قبیله‌ای، ظهور آگاهی قومی و تشکیل ساختار بسیار پیچیده‌تر و مبتنی بر پیمان‌های بزرگی که تولد یک ملت را رقم می‌زند. به عنوان مثال عبور از آگاهی قبیله‌ای به آگاهی قومی، منوط به شکل‌گیری هویت جمعی، آیین‌های مشترک، هنرها، ساختار قدرت و درک متفاوتی از منافع عمومی است.
پیمان ملی، صورت دیگری از آگاهی است که در سطحی فراتر از بستگی‌های خونی و نژادی، جمع بزرگ‌تر و متنوع‌تری از مردمان را ‌همبسته می‌سازد و معنای جامع‌تری از منافع عمومی، و مشارکت و همیاری در حفظ این منافع را به‌وجود می‌آورد. البته باید توجه داشت که هر مرحله بزرگ شدن دامنه‌ی این پیمانْ نافی پیوندهای کوچک‌تر پیش از خود نیست. چنانکه ابتدایی‌ترین بستگی‌های خانوادگی در دل یک ملت می‌توانند پر قدرت و بامعنا باقی بمانند. به همین ترتیب پیمان ملی لزوما نافی پیوندهای قومی زیرمجموعه‌ی خود نیست. با این‌حال، در این پیمان، ارتباط مردم با سرزمین به شکلی تازه، در قالب معنای «کشور»، زاده می‌شود. لازمۀ طی این مسیر و گسترش پیمان‌های عمومیْ وقوع تحولات بنیادین و عمیق در آگاهی جمعی مردمان بوده‌ که به‌سادگی و در هر کجا رخ نداده‌است، و چنانچه به وقوع بپیوندد خود را در جهان‌شناسی، و باورها و ساختار قصه‌ها و هنر و راه‌های روبرو شدن با بحران‌های اجتماعی نشان می‌دهد.
درسگفتار پیش به روند شکل‌گیری سرشت پنج کانون اصلی تمدن بشری و ارتباط آنها با شرایط اقلیمی می‌پردازد و در ابتدا مفاهیمی کلیدی را برای شناخت و تمایز زیست بوم‌ها معرفی می‌کند: «کوششناپذیر» صفت سرزمین‌هایی است که خشونتِ طبیعت‌ موضوع اصلی تلاش انسانی را به زنده‌ماندن و بقا، به معنای مستقیمِ کلمه، تقلیل می‌دهد. این سرزمین‌ها دامنه‌ی گسترده‌ای از نواحی بسیار سرد، مثل زیست‌گاه‌های اسکیموها، تا مناطق بسیار گرم و لم‌یزرع، مثل صحراهای بزرگ آفریقا، و یا جنگل‌های انبوه و بسیار پرباران را در بر می‌گیرند. به تجربه می‌بینیم که در چنین جغرافیایی امکان شکل‌گیری تمدن‌های بزرگ فراهم نبوده‌است.

در مقابل، مناطق دیگری بر روی زمین از نظر درجه حرارت و حاصلخیزی خاک «بینیاز از کوشش» هستند. وفور نعمت و خوراک لزوم تقلا برای کشت را به حداقل می‌رساند، و انسان را تا اندازه‌ی زیادی از پرورش حیوانات بی‌نیاز می‌سازد‌. همچنین در این سرزمین‌ها آب و هوا نیاز به وجود فنون معماری پیچیده برای ساخت سرپناه، و چالش تهیه‌ی منسوجات برای پوشش را تا حد قابل توجهی پایین می‌آورد. جزایر جنوب شرقی آسیا، جزایر کارائیب، جزایر پلی‌نزی و بخش جنوبی شبه‌قاره هند مثال‌هایی از چنین زیست‌گاه‌هایی هستند. در این محیط‌ها معمولا نوع بسیار متفاوتی از نظام‌های اجتماعی و اخلاقی پرورش یافته‌است. مناطق بینیاز از کوشش هم، مانند مناطق کوشش‌ناپذیر، خاستگاه تمدن‌ها و فرهنگ‌های موسس و بزرگ نبوده‌اند.
نوع سوم، سرزمین‌هایی هستند که می‌توانیم آنها را «کوششپذیر» بنامیم. در این مناطق زندگیِ آدمی مستلزم تلاش است، اما در عین‌حال طبیعت چنان ست که تلاش در آن در‌می‌گیرد، و می‌تواند نتیجه‌بخش باشد. جدال با طبیعت برای رام کردن محیط، و جَدل با دیگران بر سر منابع حیاتیِ محدود، منطقی را رشد می‌دهد که پایه‌ی خلاقیت‌های دیگر است. انسان برای کشت و زرع و ساخت و ساز، ابزارهایی به‌وجود می‌آورد؛ در جهت شناخت طبیعتِ پیرامونْ قوانینی کشف می‌کند؛ و خود قانون‌‌گذار محیط اجتماعی‌اش می‌شود؛ و این دست‌آوردها، در فرصتی که اقلیم به آدمیان می‌بخشد، از نسلی به نسل دیگر منتقل و تکمیل می‌شوند. تحولات شگرفی که از دوره سنگی به دوران فلز اتفاق افتاد همه در همین مناطق زیستی زمین رخ داده‌اند. باز هم انواع متفاوت سرزمین‌های کوشش‌پذیر، از لحاظ تعادل و ثبات طبیعی و یا امکان وقوع بلایای زمینی و آسمانی، امکان مدیریت منابع آب، تجربه‌ی تغییر فصل‌ها، امکان مراوده با سایر سرزمین‌ها، منجر به شکل‌گیری جهان‌بینی‌ها، اخلاقیات و زیباشناسی‌های متفاوتی می‌شود.
از بین تمدن‌هایی که در مناطق کوشش‌پذیر شکل گرفتند مفهوم تاسیس و بنیان گذاری در پنج حوزه‌ی کانونى به مرتبه‌ی پیچیده‌تری از آگاهى رسید، و در بازه‌ی طولانی‌تری در تاریخ دوام و ماندگاری یافت. در هرکدام از این تمدن‌ها وجوه خاصی از روح انسان به پدیداری رسیده‌، و نسبت وجودى متفاوتی با هستى شکل گرفته‌است که در عالی‌ترین صورت در هنرها خود را نشان می‌دهد.
پنج کانون موسس از این قرارند:
ـ جهان عتیق در منطقه میان‌رودان و در کناره‌ی رود نیل.
ـ جهان شبه‌قاره هند
ـ جهان شرق‌دور با مرکزیت چین
ـ جهان یونانی – رومی
ـ جهان ایرانى

در این پنج کانون، پنج متن مقوّم مکتوب با تفاوت‌های عمیق پدید آمده، که در جای دیگر همتای آن به تاسیس نرسیده است. این پنج گنجینه‌ی مکتوب عبارتند از: ۱- عهد عتیق، که داستان‌های آن در نسبت با جابه‌جایی و پراکندگی در جغرافیای حضور مردمان این کانون فرهنگی ست. ۲- اوپانیشاد، در ادب ودایی، و گفتارهای بودا در شمال شبه قاره هند ۳- متون دائوئیستی، و گفتارهای کنفسیوس در چین ۴- ایلیاد هومر در یونان، و انه‌ئید ویرژیل در سنت رومی-لاتینی ۵- متون حماسی ایران از مجموعه‌ی اوستا ( گاتاها، یشت ها، یسنا، وندیداد، …) تا ادامه‌ی آن در منظومه‌های تغزلی.
درسگفتار سوم، شامل توضیحات اشاره واری به هر یک از این تمدن‌هاست، که توصیف موقیعت جغرافیایی و اقلیمی، ویژگی‌های فرهنگی و زبانی، و اندیشه‌ی محوری و سرشت تاریخی آن‌ها را در برمی‌گیرد. ما در این‌جا تنها با برشمردن برخی از ویژگی‌های تمدنی ایران، اکتفا می‌کنیم.

اقلیمی که تمدن ایران در آن بالید کوششپذیر، باثبات، متکثر، و علاوه بر این‌ها، اقلیمی چهار فصل بود. هرچند حوادث طبیعی مثل زلزله‌ در اینجا هم روی می‌دهند، اما دوره‌ی تناوب این حوادث در گستره‌ی وسیع چنان است که می‌توان آن را در نسبت با سرزمین‌های دیگر باثبات دانست. هسته مرکزی این تمدن بر فلات پهناوری شکل گرفت. یافته‌های زمین‌شناسی نشان می‌دهند، در هزاره‌های گذشته در میانه‌ی این سرزمین دریاچه‌های کم‌عمق متعددی وجود داشته‌اند، که دریاچه ساوه، دریاچه ارومیه، دریاچه نمک ، و دریاچه هامون، دریاچه‌های فارس از جمله بقایای آن تا روزگار اخیر بودند. هسته‌های اولیه‌ی شهرنشینی در کنار این دریاچه‌ها بنا شده بود. در کاووش‌های باستان‌شناسی آثاری یافت شده که آشکار می‌کنند سیلک، در کاشان امروزی، شهری بندری بوده، و یا شهرسوخته، در نزدیکی زابل امروزی، در کنار آب واقع شده بوده است. اما این شرایط اقلیمی به تدریج دگرگون شد، سرزمین‌های حاصل‌خیز وسیع بر اثر تغییرات اقلیمی رو به خشکی گذاردند و دریاچه‌های مرکزی یک به یک از میان رفتند. چنین تحولات تدریجیِ اقلیمی از سرچشمه‌های شکل‌گیری فرهنگی شد که اندیشه دوبُنی و حماسی در آن پدید آمد. تمدن‌های مرکزی قدم به قدم با این واقعیت مواجه بودند که برای ادامه حیات نمی‌توانند تنها وابسته به منابع طبیعی آب، همچون رودها و دریاچه‌ها، باشند. موضوع به دست آوردن آب، مستلزم عزم برای رویارویی با نیروهایی بود که جهان را خشک می‌کرد و می‌میراند. نتیجه‌ی عملی و عینی این مبارزه‌ی خلاقانه پی‌افکندن بزرگترین تمدن کاریزی جهان شد. حیات در اینجا نیازمند کار متداوم هر نسل بر روی پروژه‌هایی بود که بهره‌برداری از آن ارزانی نسل‌های آینده می‌شد که آن‌ها نیز باید برای نسل بعد از خود کار می‌کردند. ایران از مرحله‌ای بسیار قدیم در تاریخش از جهان اسطوره‌ها گسست و به نوعی از تاریخ حماسی قدم گذاشت که قهرمانان آن نه از جنس خدایان، که پهلوانانی در کسوت انسانی بودند و هسته مرکزی آن خردباوری بود و کار و چاره‌جویی در آبادی سرزمین را به صورت امر مقدس ‌در می‌یافت. آیین‌های اعتقادی در اینجا بیشتر از جنس «کار» بودند: نبرد با خشکسالی از طریق آبادانی زمین؛ درختکاری در جبران خطاها، و رسم وقف‌کردن دارایی در جهت زنده نگه‌داشتن آیین‌های حماسی یا در جهت کمک به خدمات عمومی. در این موقعیت اقلیمی، که اقوام متنوع و گوناگون آن به درون سرزمین می‌نگریستند و با هم مراودات فراوان داشتند، اشتراکات فرهنگی عمیقی در بین اقوام مختلف پدید آمد. برخلاف جاهای دیگر پیش از تاسیس دولت ملی در اینجا نطفه‌های یک «ملتِ فرهنگی» بسته شده است که هگل به آن اشارات زیاد دارد. ایران در واقع ملت اقوام گونه‌گون است. نواها و دستگاه‌های موسیقی، مکاتب معماری و دست‌بافته‌ها و نقوش مشترک نشانه‌های پیوند‌های فرهنگی یک ملت‌اند. این اشتراکاتِ بامعنا در عین‌حال در درون خود طیف متنوعی را می‌سازند. از این حیث مفهوم ایران حامل کثرت در وحدت، و وحدت در کثرت است. یکی از ویژگی‌های متمایز حوزه فرهنگی ایران برقراری تقویم مشترک و جشن‌های مشترک در پهنه‌ی سرزمینی با گستردگی بسیار است. شادمانی در این آیین‌ها، حاصل از کار یا نبردی برای نوگری گیتی بوده‌است. همچنین درک درون‌مایه بازی‌ها از جمله موارد کلیدی در شناخت آگاهی‌ و روان هر ملتی است. بازی کنشی است که مردمان یک سرزمین در نسبت با ساز و کار زیست و روش زندگانی خود برای شادمانی به وجود می‌آورند و اشائه‌ی آن به منزله ی رفتار و تمرینی جمعی است که از کودکی تا کهن سالی معانی و چندو چون شایست و ناشایست را مدام آموزش می‌دهد. در سراسر این قلمرو پهناور نقش‌مایه‌ها، و مکاتب معماری مشترک با تنوع در درون یک مکتب همه‌جا دیده می‌شوند، و با حوزه فرهنگی هم‌جوار خود در خارج از این حوزه‌ی فرهنگی بسیار متفاوت‌اند. از سوی دیگر مکان جغرافیایی ایران درست در جایی در میانه‌ی باقی حوزه‌های فرهنگیِ یاد‌شده قرار گرفته بود و با همه آنها مراوداتی از اقسام مختلف داشت. واقع شدن در چنین موقعیتی، بسیار بیش از فرهنگ‌هایی که در حاشیه‌های بیرونی جهان قرار داشتند، این فرهنگ را در معرض اندیشه‌ها و اقسام داد و ستدها قرار می‌داد. مرسوم است داستان‌های زبان فارسی با عبارت: «آورده اند که….» آغاز شوند. همین‌طور در ادب فارسی مثلا در منظومه‌های نظامی و حکایت‌های مثنوی هرکدام از قصه‌ها در سرزمین متفاوتی اتفاق می‌افتد، که نشان از حضور زنده‌ی «جاهای دیگر»، در آگاهی عام مردمان هر منطقه دارد. بخش مهمی از درسگفتار سوم، به شرح چگونگی ارتباط و دادوستدهای مادی و معنوی بین ایران و سایر تمدن‌های موسس می‌پردازد. نفوذ نقاشی مانوی به چین، و ورود نقاشی چینی به ایران. گسترش وسیع زبان فارسی در هند، و ترجمه‌ی متون سانسکریت به فارسی. وجود شواهدی از ایران در موزه‌های ژاپن. نقش اندیشه‌های آرامی در ایران، و تاسیس دانشگاه جدی‌شاپور و نهضت ترجمه‌ی متون به ویژه متون یونانی که نقش پررنگی در نوزایی فرهنگ ایرانی داشتند، تنها گوشه‌ای از این شبکه‌ی ارتباطی وثیق است.
ایران همواره در خود حامل تضاد و جدلی دائمی بوده که نیروی مولد و حیات‌بخش روح تاریخی مردمان این سرزمین را تامین می‌کرده است. تداوم فرهنگی ایران در گرو گسست‌های پی‌درپی بوده که مانع از تصلب فکر و اندیشه بوده‌اند.
و اشاره‌ی پایانی آنکه متن درسگفتار‌ها در بررسی دو موضوع لحنی جدلی و انتقادی به خود می‌گیرد: اول در موضوع شرق‌شناسی است، که تاریخ ما را در ذیل تاریخ مغرب زمین تفسیر کرده است. طبقه‌بندی تاریخ ایران به پیش از اسلام و پس از اسلام، در تفکیکی منقطع، برآمده از ذهنیت غربی است. این تفکیک ریشه در زمان‌شناسی مسیحی دارد که در آن با قبول دعوت جدید و حلول خداوند در تاریخ، دورانی از اساس دیگر آغاز می‌شود. بسیاری از شرق‌شناسان ایران را جزو سرزمین‌های خلافت اسلامی قرار داده‌اند که موجب اختلال در فهم تاریخ اندیشه‌ی ایران می‌شود چون مواد فکری اندیشه‌ی اسلامی تنها یکی از چند سنت فکری ماست. همچنین برخی از مفاهیم شایع مانند مهاجرت و سلطه‌ی نژاد آریایی، اساساً برآمده از پیش‌فرض‌های ذهن اروپایی است. واژه «نژاد» در اندیشه‌ی ایرانی نه تنها معادل واژه‌ی race نیست، بلکه ما اصولا در فارسی لغتی به قرینه‌ی مفهومی این واژه نداشته‌ایم. لغت نژادگی در شاهنامه به معنای گوهر هنرمندی است و نه اشاره به تبار و خون. رواج و اعتبار بخشی بیش از اندازه به مطالعات شرق‌شناسی در ایران راه شناخت ما بر خودمان را بسته است و آگاهی کاذب ما به این علم، هر چیزی را به صرف قدمت، به مرتبه‌ی اصالت و ارزش رسانده است و حسرت‌خواری نسبت به گذشته، و ترس از دست‌دادن هر چیز دیروزی را در ما نهادینه ساخته است. با این‌حال، متن درسگفتار به شدت در برابر انفعال و عقب‌نشینی و پذیرش غیر انتقادی هنر و فرهنگ سایر کشورها، موضع‌گیری می‌کند. این اساس نقد درسگفتار به روند تجدد در ایران است، چراکه برخلاف اروپا که در آن پایه‌های اندیشه‌ی جدید بر اساس مناقشه‌ی متاخرین با قدما استوار بوده‌است، در ایران تجدد‌خواهی نعل وارونه‌ایست که با بی‌اعتنایی متاخرین به قدما اتفاق افتاده و نه تأملی در بنیادهای اندیشه‌ی کهن. به همین دلیل هدف این درسگفتارها بیش از هر چیز تلاش برای طرح فراهم آوردن مقدمات و تمهیدات لازم برای یک تاریخ پایه‌ای در شاخه‌ی هنر است که مطابق با مواد تاریخی اندیشه‌ی ما تنظیم شده باشد، و نه نتیجه‌ی حقنه کردن نظریات غربی بر تاریخ ملی. هرچند در این درسگفتارها بر وجود نوع مخصوص به خودی از آگاهی در میان ملت فرهنگی ایران تاکید دارد، که در عین گسست‌های مکرر تداوم یافته و نو شده است، اما در عین حال منکر خطر زوال اندیشه در ایران نیست. با این‌همه این نکته‌ی‌ امیدبخش را یادآوری می‌کند که زهدان تاریخ اندیشه و فرهنگ ایرانی تا به امروز نه تنها امکان پذیرش نطفه‌های غیر را داشته است، بلکه نشان داده که در بطن خود توان بالقو‌ه‌ای در زایندگی و نوزایی دارد.

برای دانلود و مطالعه‌ی درسگفتار اول، اینجا را کلیک کنید. 

برای دانلود و مطالعه‌ی درسگفتار دوم با عنوان «انسان شاعر»، اینجا را کلیک کنید. 

برای دانلود و مطالعه‌ی درسگفتار سوم با عنوان «سرآِغاز تکوین تاریخ اندیشه»، اینجا را کلیک کنید.

و 

برای دانلود و مطالعه‌ی درسگفتار چهارم با عنوان «زایش نخستین»، اینجا را کلیک کنید.